تبليغاتX
رها

 چقدر بالا و پایین کرده بود، چقدر سرخ و سفید شده بود تا بنشیند جلوی دکتر و بگوید که زنش میلی به همخوابگی با او ندارد. خب ، آن وقت ها سال های 40 تا 45 مردها وز حیا داشتند. او یکی از این مردها بود. نشسته بود روبروی دکتر و کلی این ور و آن ور شده بود  تا آخرش بگوید دکتر جان زنم با من نمی خوابد. دکتر چیزی نگفته بود. خونسرد نگاهش کرده بود و گفته بود خب؟

باز به خودش فشار آورده بود ، باز خودش را کشته بود تا بگوید خب چیکار کنم؟ دکتر گفته بود خودت چه فکر می کنی؟ و او جواب داده بود فکر کنم دوستم ندارد.

زنش دوازده ساله بود که از وسط بازی لی لی آوردندش و نشاندند کنار او بالای سفره عقد. خودش هجده ساله بود. چند سالی می شد که پدرش دکش کرده بود شیراز که ور دست عموی چاپخانه چی اش بایستد به کار کردن.  مادرش مرده بود و زن جدید پدرش با حضورش در خانه خیلی حال نمی کرد. البته سیاستمدارتر از این حرف ها بود که به روی خودش بیاورد ولی خب به همان زبان خاموش و گویای زنانه زیرآبش را زده بود. مادربزرگ هایش بزرگش کرده بود. با کلی اهن و تلوپ و قربان صدقه. برای همین خیلی ها می گفتند لوس است. اما نبود. اصلا اهل این حرف ها نبود. فقط دلش می خواست منیر دوستش داشته باشد و شب که به خانه برود لااقل یک لبخند خشک و خالی به رویش بزند.

اما منیر لبخند نمی زد. سرش به کتاب هایش بود. جگرش را در آورده بود تا اجازه درس خواندن را ازش بگیرد. کتاب ها منیر را بیشتر از او دور می کرد. به خاطر همین درس خواندن منیر را در ساعات حضورش در خانه قدغن کرده بود. دلش می خواست به جای این که منیر با نوعی فخر فروشی برود سراغ کتاب های درسی اش و جواب های صد من یه غاز به سئوال هایش بدهد دستش را بگیرد و ببرد توی آشپزخانه بنشاندش و برایش چایی بریزد. تا او هم برای منیر بتواند تعریف کند امروز در چاپخانه چه کرده و عمو مرتضی دوباره اذیتش کرده و حروف چند خط را اشتباه چیده و حسابی وضعیتش گه مالی شده است. دوست داشت برای منیر بگوید خیلی ها اذیتش می کنند و نمی گذارند برای خودش باشد ولی منیر گوشی برای شنیدن این حرف ها نداشت. فقط موهای شبق رنگش را می ریخت دورش و سرش را می کرد توی کتاب ها. او هم خون می خورد و بهانه می گرفت. گیر می داد. به غذا به خانه به زار و زندگی. به هر چیزی که باعث شود حواس منیر متوجه خودش شود. اما فایده ای نداشت. هیچ فایده ای نداشت.

دکتر گفته بود به خودت عطر بزن. شب که می خواهی بخوابی به خودت عطر بزن ــ عطر خارجی ، نه عطر مشهدی ــ قبلش هم برو حمام ، ریش و پشمت را هم اساسی بتراش و سعی کن به زنت محبت کنی. همه این کارها را کرده جز آخری. محبت کردن به منیر کار سختی بود. راه نمی داد. از هر دری وارد می شدی به بن بست می خوردی. تا می آمد قربان صدقه اش برود منیر صورتش را بر می گرداند و می گفت کارت را بکن بگیر بخواب و این از صد تا فحش برایش بدتر بود.

بعضی وقت ها به سرش می زد برود کتاب های منیر را یواشکی بریزد بیرون. یا آتش شان بزند ولی جراتش را نداشت. چند باری هم رفته بود و همین جوری کتاب ها را ورق زده بود. تا ببیند چی توی این کتاب ها است که منیر را این قدر از او دور می کند. توی یکی از کتاب ها عکس زنی را دیده بود که خیلی شبیه منیر بود. مات و مبهوت به عکس زن نگاه کرده بود و گفته بود عجب! چند شب بعد توی رختخواب وقتی منیر پشتش را کرده بود به او و خودش را زده به خواب زیر لب گفته بود خودت می دانستی خیلی شبیه این یارو شاعره ، فرخزادی؟ منیر با چنان تعجبی به سویش برگشته بود که یک لحظه به خودش گفته بود تمام شد، کارم گرفت ولی منیر بلند شده بود نشسته بود روی تخت و بعد زار زار زده بود زیر گریه که با اجازه کی رفته سراغ کتابهایش؟ هیچ جوابی نداشت بدهد. کلی به مغزش فشار آورده بود و آخر سر گفته بود کی به کتابای تو کار داشت؟ توی چاپخونه دیدم. فقط این جوری منیر آروم شده بود و اگرچه کماکان نگذاشته بود بهش دست بزند ولی فردا که آمده بود خانه منیر برایش آلبالو پلو درست کرده بود. یعنی که بله ...

«چقدر شبیه فرخزادی» شده بود اسم شب. هر وقت منیر عصبانی می شد یک جورهایی مضمون این جمله را کوک می کرد و می گفت. مثل دعا بود. مثل باطل السحر. اما خب ، همیشگی نبود. چون یک بار منیر وسط همان عصبانیت هایش گفته بود اگر شکل او بودم الان یه تیپا زده بود در کونت و رفته بودم دنبال زندگیم. منیر این جوری حالش را می گرفت.

سال ها گذشت. بچه دار شدند. با چه بدبختی. منیر بچه ها را سقط می کردند. پدرش در آمد تا این یکی جان سالم به در برد. بچه که آمد منیر رام تر شد. رفت رانندگی یاد گرفت. برایش یک داتسون مغز پسته ای خرید و گذاشت با آن موهای شبق رنگش توی شیراز ویراژ بدهد. حتی یکی دو باری با یکی از دوست های منیر و شوهرش رفتند کاباره. ولی وقتی تقی شوهر افتخار به منیر پیشنهاد رقص داده بود خون جلوی چشم هایش را گرفته بود. دست خودش نبود. توی کت اش نمی رفت کس دیگری از پنجاه متری منیر هم رد شود.

بعد از انقلاب منیر از همه چیز کند. دیگر «فروغ بازی» در نیاورد. حتی مکه هم رفت. بهش می گفت حاج خانم. حالا مثل «فروغ» این « حاج خانم» معجزه می کرد. سحرش هم هیچ وقت باطل نشد. چون هیچ حاج خانمی با تیپا شوهرش را نمی اندازد بیرون. تا دم مرگ عاشق منیر ماند. عاشق اخم و تخم ها و آلبالو پلوهایش. دلش به همین کارهای منیر خوش بود. به روی خودش نمی آورد ولی هر روز از چاپخانه که راه می افتاد به سمت خانه فکرش هزار راه می رفت تا بتواند حدس بزند منیر امروز برایش ناهار چه پخته. آن قدر بی قرار می شد که دستور داده بود همچین که صدای بوق ماشین را شنیدند که می خواهد وارد پارکینگ شود سفره را پهن کنند. منیر این جوری بهش حال می داد و او هم برایش مدام حافظ می خرید. حافظ های نایاب ، نفیس و منحصر به فرد . دیگر دنبال عطرهای جدید هم نمی رفت. عطرهایی که لااقل یک بار کارکرد فروغ بازی یا حاج خانم را داشته باشند. از عطرها ناامید شده بود درست مثل موهای منیر که دیگر داشتند سفید می شدند و شبق رنگ نبودند.

توی تصادف مرد. کامیون یک راست آمده بود روی ماشین شان. با منیر توی یکی از محله های حاشیه شیراز دنبال زمین می گشتند برای خریدن. کامیون زد به ماشین و منیر جیغ کشید. یک چیزی شکمش را پاره کرده بود . منیر هنوز سوار نشده بود. کامیون عقب عقب آمده بود و راننده هیچ حواسش نبود که پراید مغز پسته ای او آنجا پارک است. منیر توی سرش زده بود و دویده بود سمت ماشین. گریه می کرد و اسمش را فریاد می کشید. چقدر منتظر این لحظه بود. وقتی که منیر واقعا دوستش داشته باشد. چیزی نگفته بود. گذاشته بود منیر حسابی سر و صورتش را ناز کند و جیغ بکشد اما وقتی صدای جیغ های منیر تمام خیابان را برداشته بود و او مردهایی را دیده بود که دارند به سمت ماشین هجوم می آورند تمام جانش را جمع کرده بود روی لب هایش تا بگوید: فروغ بازی درنیار حاج خانم، چیزی نیست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 19:54  توسط الهه خسروی یگانه  | 

مادرم سیگار می کشید. این را خیلی از آدم های دور و برش می دانستند. خیلی ها هم بودند که می دانستند و به روی خودشان نمی آوردند. مثل مادربزرگ های من یا همکارهایش. مادرم عین خیالش نبود. برایش فرقی نمی کرد کسی بداند یا نداند اما پدرم چرا. متنفر بود از این که بهش بگویند زنت سیگار می کشد. به خاطر همین سیگار کشیدن را برای مادرم در خیلی جاها قدغن کرده بود. البته جلوی خودش هم مادرم سیگار نمی کشید. حوصله گیر دادن های پدرم را نداشت. فقط وقتی تنها بودیم سیگار می کشید. توی ماشین یا خانه فرق نمی کرد. همیشه می گفت جانش به لبش رسیده تا من بزرگ شده ام و او توانسته جلوی من سیگار بکشد. و گرنه تا پیش از آن یا باید تا کمر از پنجره خم می شده بیرون تا دود سیگار نپیچد توی خانه و ریه های مرا خراب کند یا توی دستشویی و حمام باید سیگار می کشیده که آن هم همیشه باعث می شده صدای همسایه ها دربیاید. خلاصه مادرم برای سیگار کشیدن خیلی سختی دیده بود. بعضی وقت ها می گفت اگر به جای این ــ و اشاره می کرد به نخ سیگاری که توی دستش بود ــ سر هر چیز دیگری این جوری ایستاده بودم حتما الان یک پخی شده بودم.
مادرم هیچ پخی نبود. یک آدم خیلی خیلی خیلی معمولی. تنها خصوصیتی که او را از باقی زن های دور و برش متمایز می کرد همین سیگار بود. البته از نظر درونی با خیلی ها فرق داشت. انگار توی دنیای خودش مشغول عروسک بازی بود. کاری به کار هیچ کس نداشت و خوشحال می شد اگر دیگران هم همین کار را با او می کردند اما برعکس همه به کار مادرم کار داشتند. از مادر خودش بگیر تا پدرم و حتی من. بس که گیج می زد. هیچ وقت به رویم نمی آورد ولی انگار من همیشه یک بار اضافی توی زندگیش بودم. صلیبی که به دوش می کشید و دم بر نمی آورد. فکر کنم حتی این هم برایش علی السویه بود. فقط یک بار که از دست پدرم عصبانی شده بود به من گفت شما دو تا مثل دو تا وزنه به پاهای من چسبیدین و دارین منو با خودتون می کشونید اون ته! پدرم اگر بود حتما می گفت مثلا نیای این ته چه گهی می خوای بخوری؟ یا می گفت اتفاقا اونی که ما رو این ته نگه داشته خودتی اما من چیزی نگفتم. نه که دلم برایش سوخته باشد یا چی ... نه، فقط می دانستم که به هر حال او این جوری فکر می کند و کاریش هم نمی شود کرد. او به من یاد داد که برای خودم زندگی کنم. این اولین چیزی بود که یاد گرفتم. یک بار که سال دوم ابتدایی از علوم نمره بدی گرفته بودم و حسابی گرخیده بودم که اگر دور و بری ها بفهمند چه آبرویی ازم می رود بهم گفت: ببین پسر جون من تخم ندارم ، ولی تو که داری پس به تخمت که علوم شدی 11 ، باشه؟
حالا مادرم چند ماهی است که توی بیمارستان بستری است. سرطان ریه گرفته و روزهای آخر را می گذارند. خیلی کم می شود قبول کند کسی به عیادتش برود. فک و فامیل که عمرا. فقط من و پدرم آن هم بعضی وقت ها که حالش خوب باشد. در غیر این صورت می گوید پرده های اتاق را بکشند و هیچ کس را راه ندهند. یک بار وقتی پدرم به عیادتش رفته بود طبق معمول شروع کرده بود به گلایه کردن که آخه این سیگار سگ مصب چی داشت که تو به خاطرش خودت رو به این روز انداختی؟ مادرم هم لبخند زده بود و گفته بود مرد حسابی اگه تو فقط همین یه نکته رو می گرفتی و می فهمیدی که من دیگه غمی نداشتم.
از روزی که مادرم رفته بیمارستان من سیگاری شده ام. توی خانه درست همان جاهایی که او عادت داشت سیگار بکشد می ایستم و سیگار می کشم و سعی می کنم بفهمم او این جور وقت ها موقع سیگار کشیدن به چی فکر می کرده اما چیز زیادی دستگیرم نمی شود. فقط خیره می شوم به رد انگشت هایش روی فندک زیپوی عهد بوقش و کوسن هایی که جا به جا از آتش سیگارهای مادرم سوخته است...
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 13:7  توسط الهه خسروی یگانه  | 

بهار که بیاید
به هیچ کس نخواهم گفت
صد سال به این سال ها
بس که سال بدی بود این سال هشت
که بر خلاف نشانه پیروزی
همه چیز را وارونه کرد.
فقط خیره می شوم به زیر سیگاری های لب به لب آدم ها
و به اتوبوس هایی که
کابوس هایی مکرر را از تهران می برند
به شهرهای دور
به شادی عید کودکانی
که سال هایی مثل همین سال ها انتظارشان را می کشد
و به سکوت پیرمردهایی که هیچ عکسی از جوانی شان ندارند.
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 23:40  توسط الهه خسروی یگانه  | 

می دانید
ما روزگار خوشی داشتیم آقا
دوستانی
و خاطره هایی.
ما دلخوش بودیم آقا
به همان دیدارهای گاه و بیگاه
به صف های طولانی تئاتر شهر
و به سگ هایی که عرق می شدند
حالا ولی حال مان خوش نیست
دوستان مان بی خداحافظی غیب می شوند
تا چهره شان مدام در برابر چشمان مان رژه برود
و توی کابوس های مان هی همدیگر را ببوسیم
ــ یعنی که این جدایی ابدیتی است ابدتر از خدا حتی ــ
حالا دیگر دلمان برای نارفیق هایمان هم تنگ می شود
چه برسد به رفیق هایمان
که روزگار خوشی داشتیم آقا
با بوی تن شان
در غروب های هزار تحریریه روزنامه های صبح ، عصر ، غروب...
+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 11:22  توسط الهه خسروی یگانه  | 

خب ، بالاخره دیروز چشم ما به جمال مهندس موسوی روشن شد. مردی محجوب و سر به زیر و احتمالا کم حرف. خیلی کم حرف! خیلی بهش گفتیم روزنامه رو نگه دار چون ما پای همه چیزش ایستادیم اما قبول نکرد. یک جورهایی فحوای کلامش این بود که بعضی وقت ها آدم مجبوره چیزی رو بده تا چیزهای بزرگتری به دست بیاره. در واقع برداشت من این بود وگرنه متن حرف هاش حتما توی سایت کلمه یا جاهای دیگه اومده. دیروز واقعا از هم خداحافظی کردیم. در طول این چهار ماه بعد از انتخابات بارها مجبور شدیم از کلمه دل بکنیم و به خودمون بگیم اینم تموم شد ولی باز خبرمون می کردند و ما می رفتیم. توی این یک ماه هم اگرچه هیچ کاری نمی کردیم ولی همون رفتن و اونجا نشستن خیلی خوب بود. اما دیگه تموم شد. همه چیز تموم شد. موسوی کلمه رو بی خیال شد ولی خاطره کلمه رو نه. من هم کلمه رو از یاد نمی برم. یکی از بهترین خاطرات کاری و مطبوعاتی ام شد. دیشب وقتی داشتم توی خیابون کریم خان وقتی داشتم از لابلای ماشین ها رد می شدم و می دویدم یادم افتاد که این آخرین غروبی بود که از ساختمون کلمه زدم بیرون. بعد یاد این شعر صالحی افتادم:
نان ا ز سفره و کلمه از کتاب
شکوفه از انار و تبسم از لبان مان گرفته اید
با رویاهامان چه می کنید؟
شعر زیر هم به خاطر همین اتفاق بود. دیدن موسوی و خداحافظی با کلمه.
 
ما رويايي داريم
رويايي كه بوي دريا مي دهد
و فرداهايي
كه قرن ها است
وعده آمدنش را
شب ها
در گوش هم زمزمه كرديم
ما رويايي داريم
كه جان مي گيرد
در ناتواني هر لحظه مان
و سبزي اش
درست
به سبزي همان سروي است
كه حافظ عاشقش بود
ما رويايي داريم
كه قرار نيست ديگر با آن به خواب رويم
رويايي داريم
و نه خدايي...
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 13:31  توسط الهه خسروی یگانه  | 

ببخشید آقا

اما من فکر می کنم عاشق شده ام

و کودکی هزار ساله را

حامله ام

چیزی هست که تکانم می دهد

سایه شما

شکل هیچ ابر سیاهی نیست

و چترهای ما

به خواب رفته اند

اگر باران ببارد.

کمی فکر کنید آقا

زندگی بوسه های مکرر من است

بر دستان فاحشه ای

که قیمت اش را فراموش کرده است

مثل من که شعرهایم را

بس که ترسیده اند.

بس که این خیابان

بوی پاییز می دهد

و شب.

که در فریادهای شما تن می زند از خودش

من عاشق شده ام

و برای هر اعدامی

وقت هست...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 18:31  توسط الهه خسروی یگانه  | 

برای رضا

هزار سال عاشقت بودم

وقتي بزرگترين گناهم

دزدي از كيف پول مادرم بود

و گوش دادن نجواهاي شبانه پدرم

هزار سال عاشقت بودم

وقتي ظهيرالدوله را

در دود سيگارهايت تار مي كردي

و باران كه مي باريد

موهايم را نفس مي كشيدي

سكوت هزار كاروانسراي سوخته

توي موهايم بود

ــ تو مي گفتي ــ

و بوي كابوس هاي شبانه مي دادي

و تنهايي

تنهايي...

هزار سال عاشقت بودم

 و حسرت همه دوستت دارم هايي را مي خوردم

كه در غياب تو

بيهوده هدر شدند

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 14:44  توسط الهه خسروی یگانه  | 

قسم می خورم که من خیابان های تهران را دوست نداشته ام

کریمخان و ۱۶ آ‌‌‌‌‌ذر را که هیچ

حرفش را هم نزن

قسم می خورم هیچ وقت به چنارهای ولیعصر نگاه نکرده ام به چشم برادری

و بوی میدان انقلاب را

با ته مانده ای از بوی سیگار و عطرهای اشانتیون

به ریه نکشیده ام

من فقط دنبال جای پارک می گشتم آقا

برای چند لحظه

جایی که خیالم راحت باشد

هیچ جرثقیلی دنبالم نخواهد کرد

تا بتوانم یک دل سیر بغض کنم

برای همه خاطره هایی

که باید فراموش شان کنم

برای همه آدم هایی که توی همین خیابان ها

بغض کردند

وقتی که جرثقیل

ماشین شان را می برد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 12:29  توسط الهه خسروی یگانه  | 

خب من نرفتم راه پیمایی روز قدس. چرا؟ چون ترسیدم رها رو با خودم ببرم. ترسیدم اتفاقی براش بیفته و چون هیچ کس نبود که رها رو برای چند ساعتی نگه داره طبق معمول نشستم توی خونه در بی خبری محض و فقط فکر کردم الان داره چه اتفاقی می افته ، داره چی میشه ، اگر دوباره به مردم حمله کنند ، اگر دوباره دستگیر کنند ، اگر تیراندازی کنند... ولی بعد از ظهر وقتی خبرها یکی یکی رسید حالم خوب شد. واقعا خوب شد. سر حال شده بودم. دلم می خواست پرواز کنم. با رها راه افتادیم توی خونه و برای خودمون کلی شعار دادیم. رفتیم بادکنک سبز از توی کمدش پیدا کردیم و بعد من بادش کردم. رها هم گرفت دستش و راه رفت توی خونه و گفت جانم پدای (فدای) ایران!  من هم هی قربون صدقه اش رفتم و توی سر و سینه ام کوبیدم.

روز خوبی بود روز جمعه. بعد از مدت ها روز خوبی بود. هر چند حسرت رفتن و بین مردم بودن به دلم موند ولی با این حال روز خوبی بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 19:26  توسط الهه خسروی یگانه  | 

پشت پنجره ، پشت بام ها همین جور زیر آفتاب دراز کشیده اند و دهن دره می کنند. تن شان پوست پوست شده ، بی حوصله کش می آیند زیر آفتاب.

چقدر باید منتظر بمانند  کسی بیاید روی تن شان ، راه برود تا مثلا یواشکی سیگاری بکشد یا کولر را انگولک کند و بعد به دو برود پایین. انگار نه انگار که این پشت بام هم آدم است.

آدم است؟ لابد ، که این جور منتظر دراز کشیده زیر آفتاب و به نگاه خسته من لج کرده است. نگاهی که ته اش کسی همیشه با دلسوزی می گفت بیچاره پشت بوم!

اما حالا چند شبی است ... چند شب ؟ که پشت بام ها مهم شده اند. بی آن که منتظر باشند هر شب صدای قدم هایی را می شنوند که روی تن شان بالا و پایین می روند و آواز می خوانند و آن ها از خوشی توی دل شان انگار قند آب می کنند که این جور زیر پاها کش می آیند و خودشان را پهن می کنند ، جوری که اگر تا فردا صبح هم مستقیم روی شان راه بروی نمی افتی!

چقدر عوض شده اند این پشت بام ها! دیگر خودشان را بی هوا زیر آفتاب یله نمی کنند. مدام غلت و واغلت می زنند و از آفتاب می پرسند پس کی می روی؟ پشت بام ها عاشق شب شده اند...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 13:7  توسط الهه خسروی یگانه  |