زنگ در را كه مي زد همه مي دويديم سمت در. مامان شاكي مي شد و مي زدمون كنار تا خودش در رو باز كنه. اما حريف نمي شد. بابا كه مي اومد تو مثل جوجه توي دست و پاش مي لوليديم. تا همه مون را ماچ كنه و دستي به سرو گوش مون بكشه ديگه دير شده بود. به مامان چيزي نمي رسيد. چه مي دونستيم شبا كه ما مي خوابيم بابا مامانه بيدارن و بابا از مامان ماچ هايي مي كنه كه بيا و ببين. عقل مون به اين جور چيزا قد نمي داد. فكر مي كرديم مامان رفته داروخانه قرص بچه خريده خورده و بعد ما دنيا اومديم. بابا هم وايساده همون جوري نگاهش كرده ! ساده بوديم ديگه.
مامانم كه مي نشست جلوي ميز توالت ما هم مي دوييدم مي رفتيم مي نشستيم پشتش. جوري كه صورتش رو توي آينه ببينيم. بعد كه شروع مي كرد به آرايش كردن ما همين جور با دهن باز نگاهش مي كرديم. انگار كه جادو شده باشيم. شبايي كه مامان آرايش مي كرد شب هاي خوبي بود. شبايي كه يعني همه چي آرومه و اون دو تا كلي با هم مهربونند و ما ديگه بزرگ شديم بايد بريم سر جاي خودمون بخوابيم نه پيش اونا. شب هايي كه مامان قرمه سبزي درست مي كرد با سالاد شيرازي و ليموي تازه و براي همه مون يه بشقاب پر مي كشيد تا بخوريم. شبايي كه مي شد از سر و كول بابا بكشي بالا و باهاش بازي كني و مامان هيچي نگه. اخم و تخم نكنه و حتي بعضي وقتها بهمون نيمچه لبخندي هم بزنه. توي يكي از همين شبا بود كه من ذوق زده از كول بابام اومدم پايين و اعلام كردم كه وقتي بزرگ شدم مي خوام زن بابا بشم. بابا اولش خنديد ولي بعد ساكت شد. چون چشمش افتاد به قيافه بهت زده مامان كه داشت همين جوري منو نگاه مي كرد. بابا گفت: چيزي نگفت كه شوخي كرد. بچه است نمي فهممه. مامان گفت : مي دونم. ولي فرداش بابا كه رفت منو كشوند توي اتاق در رو بست و گفت اگه يه بار ديگه از اين گه ها بخورم همچين مي زنه توي دهنم كه پر خون بشه. من گفتم مگه چي كار كردم؟ مامان هم با پشت دستش زد توي دهنم و گفت هميني كه گفتم. دختره بي چشم و رو. هيچ وقت نفهميدم مامان به خاطر چي اين همه ناراحت شد؟ بزرگ كه شدم هميشه دلم مي خواست ازش بپرسم نكنه واقعا فكر مي كردي مي خوام زن بابا بشم؟ ولي همون جمله دهن منو سرويس كرد. شدم هووي مامان! درست مثل يه هوو باهام رفتار مي كرد. .هيچ وقت نذاشت دامن كوتاه پام كنم. لباس آستين حلقه اي كه ديگه حرفشو نزن. تمام حواسش به اين بود كه من درست بشينم و بلند شم. موقع تكون خوردن لنگ و پاچه ام نيفته بيرون و چيزي معلوم نشه. جيگري ازم در مي آورد.يه شب از اون شبايي كه مامان آرايش نكرده بود و قرمه سبزي هم نپخته بود ،از اون شبايي كه با هم قهر بودن و مامان دلش مي خواست پيش بچه هاش بخوابه ، سر سفره بابام از مامانم نمي دونم چي پرسيد. مامان جوابش رو نداد و صورتش رو برگردوند. من بغض كردم. خيلي نارحت شدم. به خودم گفتم ببين گير چه جلاد بي رحمي افتاديم كه حتي به بابا هم رحم نمي كنه. جوري بغض كردم كه نمي تونستم غذا بخورم. ديدم اگر بزنم زير گريه روزگارم سياهه. رفتم توي دستشويي و نشستم يه دل سير گريه كردم. بيرون كه اومدم هيچ كس متوجه نشد من گريه كردم جز مامان. پاي سفره كه نشستم بشقاب رو از جلوم برداشت و گفت شام تموم شد. مي خواستي اول كوفت كني بعد بري دستشويي.
حالا صد سال از اون روزها گذشته. من بزرگ شدم شوهر كردم خودم سه تا بچه دارم. همه شون هم دختر. شوهرم از در كه مياد تو همه شون هجوم مي برن طرفش. من وايميسم توي آشپزخونه و نگاهشون مي كنم و به خودم ميگم ببيني چه زجري مي كشيد وقتي نمي ذاشتيم با بابا يه سلام و عليك درست و حسابي كنه.
بزرگ شدم و مامان ديگه بهم به چشم هوو نگاه مي كنه. همون اولين دخترم كه دنيا اومد انگار راحت شد. وقتي بهش گفتم بچه ام دختره يه لبخندي عجيبي زد. يه چيزهايي توي مايه تقاص به همين دنيا است. ديگه ولم كرد. بعد از اين همه سال تازه شديم مادر و دختر.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 18:30  توسط الهه خسروی یگانه
|
سوار که می شدیم بابا نوار قرمزه رو می گذاشت توی ضبط . هایده بود. یه ورش آهنگای شاد بود یه ورش آهنگای غمگین. همیشه هم حواسش بود که اول سفری روی شادش بخونه. این می شد که وقتی هایده سر و کله اش توی ضبط پیدا می شد و یه سری آدم هم دنبالش که هالا لالای لالای لالالای لای مامان و بابا هر دو با هم دم می گرفتند که امشب شب عشقه همین امشبو داریم. بابا شونه هاشو پشت فرمون بندری می لرزوند و داد می زد هاااااااااااااااااااااااااه بیاه! و مامان هم ابروهاشو بالا پایین می انداخت و دست می زد. ما هم مثل خر اون پشت ذوق می کردیم و بالا و پایین می پریدیم.
عید برای ما همیشه رسما حکایت دقیقه نود بود. یعنی درست وقتی که سال کهنه سوت پایان رو در آخرین ثانیه های وقت اضافی می خواست بزنه و مامان بعد از کلی کارت زرد نشون دادن که وای سال تموم شد هیچی خرید نکردیم ، دوباره دست به جیب می شد که کارت قرمز رو دربیاره و به بابا نشون بده ، بالاخره عید ما عید می شد. درست شب سال تحویل بابا به هر والذاریاتی که بود سور و سات عید رو جور می کرد تا مامان شال و کلاه کنه و مارو هم بندازه دنبال خودش بریم خیابون بهار دنبال لباس و کفش و شرت و هر چی که می شد خرید. از این اول خیابون بهار تا اون ته اش صد بار می بردمون بالا ، می آورد پایین. به قول بابا تا چند تا فروشنده را به فکر خودکشی یا دست کم تغییر شغل نندازه و رکورد تخفیف گرفتنش رو امسال یه کم تکون نده رضایت نمی داد. اون دوتا از این مغازه به اون مغازه می رفتن و ما هم مثل دو طفل مسلم دنبالشون. داداشم آخراش دیگه طاقت نمی آورد می گرفت می خوابید و مامان توی خواب لباس هارو تنش می کرد. من اما بیدار بودم و هی دید می زدم ببینم کجا میشه یه لباسی پیدا کرد که لااقل یه خرده شبیه لباس عروسی چیزی باشه.
خرید ما که تموم می شد تازه نوبت خرید خودشون بود. اما قبلش بابا می بردمون ساندویچی سر بهار. با اون ساندویچ های گنده پر از پیاز و جعفری اش. برامون هات داگ می گرفت و وقتی ما با ولع گاز می زدیم به ساندویچ و نمی تونستیم درست و حسابی ازش لقمه بکنیم چشماش پر می شد اشک و جوری نگاهمون می کرد که فکر می کردیم لابد عتیقه ای ، شی ء گرانبهایی چیزی هستیم که همین امروز و فرداست بشکنیم و از دست بریم وگرنه بابا چرا اونجوری با حسرت و دریغ نگاهمون می کنه.
بعد راه می افتادند دنبال خریدهای خودشون. می رفتن نوفل لوشاتو و بابا از دست فروشا خرید می کرد. مثل مامان نبود اولین چیزی که می پسندید بر می داشت. خوش سلیقه هم بود و دلش می اومد واسه لباس پول بده ولی مامان توی خیابون جمهوری تا چند تا فروشنده رو تا مرز سکته نبره و برنگردونه ول کن نبود. بساطی داشتیم باهاش .
از سفر که بر می گشتیم دیگه هم عید تموم شده بود هم پول بابا. مامان حوصله نداشت و وقت گوگوش شنیدن بود. گوگوش می خوند بشنو همسفر من ، مامان آه می کشید و بابا زل می زد به جاده. ما هم با لب و لوچه آویزون اون پشت بهانه های صد من یه غاز می گرفتیم تا برسیم. . با انبوهی مشق های ننوشته که گذاشته بودیم واسه روز سیزده و با قرض و قوله هایی که تازه بعد از عید کاشف عمل می اومد بابا چقدر بالا آورده و با طلبکارهایی که تا آخرین خوشی های عید رو با منقاش از دماغ مون بیرون نمی کشیدند ول کن نبودند. باز ما بودیم و بابا که هر شب می اومد خونه ، غذاشو می خورد بی سر و صدا و بعد زل می زد به صفحه تلویزیون و مامان که صدای آه کشیدنش رو از هر جای خونه یه جوری به گوش بابا و ما می رسوند.
عیدمون این جوری عزا می شد
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 17:57  توسط الهه خسروی یگانه
|
چقدر بالا و پایین کرده بود، چقدر سرخ و سفید شده بود تا بنشیند جلوی دکتر و بگوید که زنش میلی به همخوابگی با او ندارد. خب ، آن وقت ها سال های 40 تا 45 مردها وز حیا داشتند. او یکی از این مردها بود. نشسته بود روبروی دکتر و کلی این ور و آن ور شده بود تا آخرش بگوید دکتر جان زنم با من نمی خوابد. دکتر چیزی نگفته بود. خونسرد نگاهش کرده بود و گفته بود خب؟
باز به خودش فشار آورده بود ، باز خودش را کشته بود تا بگوید خب چیکار کنم؟ دکتر گفته بود خودت چه فکر می کنی؟ و او جواب داده بود فکر کنم دوستم ندارد.
زنش دوازده ساله بود که از وسط بازی لی لی آوردندش و نشاندند کنار او بالای سفره عقد. خودش هجده ساله بود. چند سالی می شد که پدرش دکش کرده بود شیراز که ور دست عموی چاپخانه چی اش بایستد به کار کردن. مادرش مرده بود و زن جدید پدرش با حضورش در خانه خیلی حال نمی کرد. البته سیاستمدارتر از این حرف ها بود که به روی خودش بیاورد ولی خب به همان زبان خاموش و گویای زنانه زیرآبش را زده بود. مادربزرگ هایش بزرگش کرده بود. با کلی اهن و تلوپ و قربان صدقه. برای همین خیلی ها می گفتند لوس است. اما نبود. اصلا اهل این حرف ها نبود. فقط دلش می خواست منیر دوستش داشته باشد و شب که به خانه برود لااقل یک لبخند خشک و خالی به رویش بزند.
اما منیر لبخند نمی زد. سرش به کتاب هایش بود. جگرش را در آورده بود تا اجازه درس خواندن را ازش بگیرد. کتاب ها منیر را بیشتر از او دور می کرد. به خاطر همین درس خواندن منیر را در ساعات حضورش در خانه قدغن کرده بود. دلش می خواست به جای این که منیر با نوعی فخر فروشی برود سراغ کتاب های درسی اش و جواب های صد من یه غاز به سئوال هایش بدهد دستش را بگیرد و ببرد توی آشپزخانه بنشاندش و برایش چایی بریزد. تا او هم برای منیر بتواند تعریف کند امروز در چاپخانه چه کرده و عمو مرتضی دوباره اذیتش کرده و حروف چند خط را اشتباه چیده و حسابی وضعیتش گه مالی شده است. دوست داشت برای منیر بگوید خیلی ها اذیتش می کنند و نمی گذارند برای خودش باشد ولی منیر گوشی برای شنیدن این حرف ها نداشت. فقط موهای شبق رنگش را می ریخت دورش و سرش را می کرد توی کتاب ها. او هم خون می خورد و بهانه می گرفت. گیر می داد. به غذا به خانه به زار و زندگی. به هر چیزی که باعث شود حواس منیر متوجه خودش شود. اما فایده ای نداشت. هیچ فایده ای نداشت.
دکتر گفته بود به خودت عطر بزن. شب که می خواهی بخوابی به خودت عطر بزن ــ عطر خارجی ، نه عطر مشهدی ــ قبلش هم برو حمام ، ریش و پشمت را هم اساسی بتراش و سعی کن به زنت محبت کنی. همه این کارها را کرده جز آخری. محبت کردن به منیر کار سختی بود. راه نمی داد. از هر دری وارد می شدی به بن بست می خوردی. تا می آمد قربان صدقه اش برود منیر صورتش را بر می گرداند و می گفت کارت را بکن بگیر بخواب و این از صد تا فحش برایش بدتر بود.
بعضی وقت ها به سرش می زد برود کتاب های منیر را یواشکی بریزد بیرون. یا آتش شان بزند ولی جراتش را نداشت. چند باری هم رفته بود و همین جوری کتاب ها را ورق زده بود. تا ببیند چی توی این کتاب ها است که منیر را این قدر از او دور می کند. توی یکی از کتاب ها عکس زنی را دیده بود که خیلی شبیه منیر بود. مات و مبهوت به عکس زن نگاه کرده بود و گفته بود عجب! چند شب بعد توی رختخواب وقتی منیر پشتش را کرده بود به او و خودش را زده به خواب زیر لب گفته بود خودت می دانستی خیلی شبیه این یارو شاعره ، فرخزادی؟ منیر با چنان تعجبی به سویش برگشته بود که یک لحظه به خودش گفته بود تمام شد، کارم گرفت ولی منیر بلند شده بود نشسته بود روی تخت و بعد زار زار زده بود زیر گریه که با اجازه کی رفته سراغ کتابهایش؟ هیچ جوابی نداشت بدهد. کلی به مغزش فشار آورده بود و آخر سر گفته بود کی به کتابای تو کار داشت؟ توی چاپخونه دیدم. فقط این جوری منیر آروم شده بود و اگرچه کماکان نگذاشته بود بهش دست بزند ولی فردا که آمده بود خانه منیر برایش آلبالو پلو درست کرده بود. یعنی که بله ...
«چقدر شبیه فرخزادی» شده بود اسم شب. هر وقت منیر عصبانی می شد یک جورهایی مضمون این جمله را کوک می کرد و می گفت. مثل دعا بود. مثل باطل السحر. اما خب ، همیشگی نبود. چون یک بار منیر وسط همان عصبانیت هایش گفته بود اگر شکل او بودم الان یه تیپا زده بود در کونت و رفته بودم دنبال زندگیم. منیر این جوری حالش را می گرفت.
سال ها گذشت. بچه دار شدند. با چه بدبختی. منیر بچه ها را سقط می کردند. پدرش در آمد تا این یکی جان سالم به در برد. بچه که آمد منیر رام تر شد. رفت رانندگی یاد گرفت. برایش یک داتسون مغز پسته ای خرید و گذاشت با آن موهای شبق رنگش توی شیراز ویراژ بدهد. حتی یکی دو باری با یکی از دوست های منیر و شوهرش رفتند کاباره. ولی وقتی تقی شوهر افتخار به منیر پیشنهاد رقص داده بود خون جلوی چشم هایش را گرفته بود. دست خودش نبود. توی کت اش نمی رفت کس دیگری از پنجاه متری منیر هم رد شود.
بعد از انقلاب منیر از همه چیز کند. دیگر «فروغ بازی» در نیاورد. حتی مکه هم رفت. بهش می گفت حاج خانم. حالا مثل «فروغ» این « حاج خانم» معجزه می کرد. سحرش هم هیچ وقت باطل نشد. چون هیچ حاج خانمی با تیپا شوهرش را نمی اندازد بیرون. تا دم مرگ عاشق منیر ماند. عاشق اخم و تخم ها و آلبالو پلوهایش. دلش به همین کارهای منیر خوش بود. به روی خودش نمی آورد ولی هر روز از چاپخانه که راه می افتاد به سمت خانه فکرش هزار راه می رفت تا بتواند حدس بزند منیر امروز برایش ناهار چه پخته. آن قدر بی قرار می شد که دستور داده بود همچین که صدای بوق ماشین را شنیدند که می خواهد وارد پارکینگ شود سفره را پهن کنند. منیر این جوری بهش حال می داد و او هم برایش مدام حافظ می خرید. حافظ های نایاب ، نفیس و منحصر به فرد . دیگر دنبال عطرهای جدید هم نمی رفت. عطرهایی که لااقل یک بار کارکرد فروغ بازی یا حاج خانم را داشته باشند. از عطرها ناامید شده بود درست مثل موهای منیر که دیگر داشتند سفید می شدند و شبق رنگ نبودند.
توی تصادف مرد. کامیون یک راست آمده بود روی ماشین شان. با منیر توی یکی از محله های حاشیه شیراز دنبال زمین می گشتند برای خریدن. کامیون زد به ماشین و منیر جیغ کشید. یک چیزی شکمش را پاره کرده بود . منیر هنوز سوار نشده بود. کامیون عقب عقب آمده بود و راننده هیچ حواسش نبود که پراید مغز پسته ای او آنجا پارک است. منیر توی سرش زده بود و دویده بود سمت ماشین. گریه می کرد و اسمش را فریاد می کشید. چقدر منتظر این لحظه بود. وقتی که منیر واقعا دوستش داشته باشد. چیزی نگفته بود. گذاشته بود منیر حسابی سر و صورتش را ناز کند و جیغ بکشد اما وقتی صدای جیغ های منیر تمام خیابان را برداشته بود و او مردهایی را دیده بود که دارند به سمت ماشین هجوم می آورند تمام جانش را جمع کرده بود روی لب هایش تا بگوید: فروغ بازی درنیار حاج خانم، چیزی نیست.
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 19:54  توسط الهه خسروی یگانه
|
مادرم سیگار می کشید. این را خیلی از آدم های دور و برش می دانستند. خیلی ها هم بودند که می دانستند و به روی خودشان نمی آوردند. مثل مادربزرگ های من یا همکارهایش. مادرم عین خیالش نبود. برایش فرقی نمی کرد کسی بداند یا نداند اما پدرم چرا. متنفر بود از این که بهش بگویند زنت سیگار می کشد. به خاطر همین سیگار کشیدن را برای مادرم در خیلی جاها قدغن کرده بود. البته جلوی خودش هم مادرم سیگار نمی کشید. حوصله گیر دادن های پدرم را نداشت. فقط وقتی تنها بودیم سیگار می کشید. توی ماشین یا خانه فرق نمی کرد. همیشه می گفت جانش به لبش رسیده تا من بزرگ شده ام و او توانسته جلوی من سیگار بکشد. و گرنه تا پیش از آن یا باید تا کمر از پنجره خم می شده بیرون تا دود سیگار نپیچد توی خانه و ریه های مرا خراب کند یا توی دستشویی و حمام باید سیگار می کشیده که آن هم همیشه باعث می شده صدای همسایه ها دربیاید. خلاصه مادرم برای سیگار کشیدن خیلی سختی دیده بود. بعضی وقت ها می گفت اگر به جای این ــ و اشاره می کرد به نخ سیگاری که توی دستش بود ــ سر هر چیز دیگری این جوری ایستاده بودم حتما الان یک پخی شده بودم.
مادرم هیچ پخی نبود. یک آدم خیلی خیلی خیلی معمولی. تنها خصوصیتی که او را از باقی زن های دور و برش متمایز می کرد همین سیگار بود. البته از نظر درونی با خیلی ها فرق داشت. انگار توی دنیای خودش مشغول عروسک بازی بود. کاری به کار هیچ کس نداشت و خوشحال می شد اگر دیگران هم همین کار را با او می کردند اما برعکس همه به کار مادرم کار داشتند. از مادر خودش بگیر تا پدرم و حتی من. بس که گیج می زد. هیچ وقت به رویم نمی آورد ولی انگار من همیشه یک بار اضافی توی زندگیش بودم. صلیبی که به دوش می کشید و دم بر نمی آورد. فکر کنم حتی این هم برایش علی السویه بود. فقط یک بار که از دست پدرم عصبانی شده بود به من گفت شما دو تا مثل دو تا وزنه به پاهای من چسبیدین و دارین منو با خودتون می کشونید اون ته! پدرم اگر بود حتما می گفت مثلا نیای این ته چه گهی می خوای بخوری؟ یا می گفت اتفاقا اونی که ما رو این ته نگه داشته خودتی اما من چیزی نگفتم. نه که دلم برایش سوخته باشد یا چی ... نه، فقط می دانستم که به هر حال او این جوری فکر می کند و کاریش هم نمی شود کرد. او به من یاد داد که برای خودم زندگی کنم. این اولین چیزی بود که یاد گرفتم. یک بار که سال دوم ابتدایی از علوم نمره بدی گرفته بودم و حسابی گرخیده بودم که اگر دور و بری ها بفهمند چه آبرویی ازم می رود بهم گفت: ببین پسر جون من تخم ندارم ، ولی تو که داری پس به تخمت که علوم شدی 11 ، باشه؟
حالا مادرم چند ماهی است که توی بیمارستان بستری است. سرطان ریه گرفته و روزهای آخر را می گذارند. خیلی کم می شود قبول کند کسی به عیادتش برود. فک و فامیل که عمرا. فقط من و پدرم آن هم بعضی وقت ها که حالش خوب باشد. در غیر این صورت می گوید پرده های اتاق را بکشند و هیچ کس را راه ندهند. یک بار وقتی پدرم به عیادتش رفته بود طبق معمول شروع کرده بود به گلایه کردن که آخه این سیگار سگ مصب چی داشت که تو به خاطرش خودت رو به این روز انداختی؟ مادرم هم لبخند زده بود و گفته بود مرد حسابی اگه تو فقط همین یه نکته رو می گرفتی و می فهمیدی که من دیگه غمی نداشتم.
از روزی که مادرم رفته بیمارستان من سیگاری شده ام. توی خانه درست همان جاهایی که او عادت داشت سیگار بکشد می ایستم و سیگار می کشم و سعی می کنم بفهمم او این جور وقت ها موقع سیگار کشیدن به چی فکر می کرده اما چیز زیادی دستگیرم نمی شود. فقط خیره می شوم به رد انگشت هایش روی فندک زیپوی عهد بوقش و کوسن هایی که جا به جا از آتش سیگارهای مادرم سوخته است...
+
نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 13:7  توسط الهه خسروی یگانه
|
بهار که بیاید
به هیچ کس نخواهم گفت
صد سال به این سال ها
بس که سال بدی بود این سال هشت
که بر خلاف نشانه پیروزی
همه چیز را وارونه کرد.
فقط خیره می شوم به زیر سیگاری های لب به لب آدم ها
و به اتوبوس هایی که
کابوس هایی مکرر را از تهران می برند
به شهرهای دور
به شادی عید کودکانی
که سال هایی مثل همین سال ها انتظارشان را می کشد
و به سکوت پیرمردهایی که هیچ عکسی از جوانی شان ندارند.
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 23:40  توسط الهه خسروی یگانه
|
می دانید
ما روزگار خوشی داشتیم آقا
دوستانی
و خاطره هایی.
ما دلخوش بودیم آقا
به همان دیدارهای گاه و بیگاه
به صف های طولانی تئاتر شهر
و به سگ هایی که عرق می شدند
حالا ولی حال مان خوش نیست
دوستان مان بی خداحافظی غیب می شوند
تا چهره شان مدام در برابر چشمان مان رژه برود
و توی کابوس های مان هی همدیگر را ببوسیم
ــ یعنی که این جدایی ابدیتی است ابدتر از خدا حتی ــ
حالا دیگر دلمان برای نارفیق هایمان هم تنگ می شود
چه برسد به رفیق هایمان
که روزگار خوشی داشتیم آقا
با بوی تن شان
در غروب های هزار تحریریه روزنامه های صبح ، عصر ، غروب...
+
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 11:22  توسط الهه خسروی یگانه
|
خب ، بالاخره دیروز چشم ما به جمال مهندس موسوی روشن شد. مردی محجوب و سر به زیر و احتمالا کم حرف. خیلی کم حرف! خیلی بهش گفتیم روزنامه رو نگه دار چون ما پای همه چیزش ایستادیم اما قبول نکرد. یک جورهایی فحوای کلامش این بود که بعضی وقت ها آدم مجبوره چیزی رو بده تا چیزهای بزرگتری به دست بیاره. در واقع برداشت من این بود وگرنه متن حرف هاش حتما توی سایت کلمه یا جاهای دیگه اومده. دیروز واقعا از هم خداحافظی کردیم. در طول این چهار ماه بعد از انتخابات بارها مجبور شدیم از کلمه دل بکنیم و به خودمون بگیم اینم تموم شد ولی باز خبرمون می کردند و ما می رفتیم. توی این یک ماه هم اگرچه هیچ کاری نمی کردیم ولی همون رفتن و اونجا نشستن خیلی خوب بود. اما دیگه تموم شد. همه چیز تموم شد. موسوی کلمه رو بی خیال شد ولی خاطره کلمه رو نه. من هم کلمه رو از یاد نمی برم. یکی از بهترین خاطرات کاری و مطبوعاتی ام شد. دیشب وقتی داشتم توی خیابون کریم خان وقتی داشتم از لابلای ماشین ها رد می شدم و می دویدم یادم افتاد که این آخرین غروبی بود که از ساختمون کلمه زدم بیرون. بعد یاد این شعر صالحی افتادم:
نان ا ز سفره و کلمه از کتاب
شکوفه از انار و تبسم از لبان مان گرفته اید
با رویاهامان چه می کنید؟
شعر زیر هم به خاطر همین اتفاق بود. دیدن موسوی و خداحافظی با کلمه.
ما رويايي داريم
رويايي كه بوي دريا مي دهد
و فرداهايي
كه قرن ها است
وعده آمدنش را
شب ها
در گوش هم زمزمه كرديم
ما رويايي داريم
كه جان مي گيرد
در ناتواني هر لحظه مان
و سبزي اش
درست
به سبزي همان سروي است
كه حافظ عاشقش بود
ما رويايي داريم
كه قرار نيست ديگر با آن به خواب رويم
رويايي داريم
و نه خدايي...
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 13:31  توسط الهه خسروی یگانه
|
ببخشید آقا
اما من فکر می کنم عاشق شده ام
و کودکی هزار ساله را
حامله ام
چیزی هست که تکانم می دهد
سایه شما
شکل هیچ ابر سیاهی نیست
و چترهای ما
به خواب رفته اند
اگر باران ببارد.
کمی فکر کنید آقا
زندگی بوسه های مکرر من است
بر دستان فاحشه ای
که قیمت اش را فراموش کرده است
مثل من که شعرهایم را
بس که ترسیده اند.
بس که این خیابان
بوی پاییز می دهد
و شب.
که در فریادهای شما تن می زند از خودش
من عاشق شده ام
و برای هر اعدامی
وقت هست...
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 18:31  توسط الهه خسروی یگانه
|
برای رضا
هزار سال عاشقت بودم
وقتي بزرگترين گناهم
دزدي از كيف پول مادرم بود
و گوش دادن نجواهاي شبانه پدرم
هزار سال عاشقت بودم
وقتي ظهيرالدوله را
در دود سيگارهايت تار مي كردي
و باران كه مي باريد
موهايم را نفس مي كشيدي
سكوت هزار كاروانسراي سوخته
توي موهايم بود
ــ تو مي گفتي ــ
و بوي كابوس هاي شبانه مي دادي
و تنهايي
تنهايي...
هزار سال عاشقت بودم
و حسرت همه دوستت دارم هايي را مي خوردم
كه در غياب تو
بيهوده هدر شدند
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 14:44  توسط الهه خسروی یگانه
|
قسم می خورم که من خیابان های تهران را دوست نداشته ام
کریمخان و ۱۶ آذر را که هیچ
حرفش را هم نزن
قسم می خورم هیچ وقت به چنارهای ولیعصر نگاه نکرده ام به چشم برادری
و بوی میدان انقلاب را
با ته مانده ای از بوی سیگار و عطرهای اشانتیون
به ریه نکشیده ام
من فقط دنبال جای پارک می گشتم آقا
برای چند لحظه
جایی که خیالم راحت باشد
هیچ جرثقیلی دنبالم نخواهد کرد
تا بتوانم یک دل سیر بغض کنم
برای همه خاطره هایی
که باید فراموش شان کنم
برای همه آدم هایی که توی همین خیابان ها
بغض کردند
وقتی که جرثقیل
ماشین شان را می برد...
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 12:29  توسط الهه خسروی یگانه
|