خیلی بحث طولانی و مفصلی که نه من حوصله گفتنش رو دارم و نه احتمالا کسی وقت خوندنش رو. ولی همین یه جمله کوتاه گاهی اوقات اونقدر برام تلخه که نفسم می گیره.
کار امروز و دیروز هم نیست. یک قرنه که با مدرنیت اینجوری برخورد کردیم. تا کی می خوایم این جوری سر خودمون رو کلاه بذاریم نمی دونم، ولی امیدوارم نسل بعدی یه کم واقع بینانه تر با خودش و زندگیش برخورد کنه. (البته برای من که معلومه نسل بعدی کیه!)
از این همه منفی بافی خسته شدم. از این همه نق زدن و نق نق خوندن! همه در حال شکوه و گلایه اند. از کوچکترین چیزها گرفته تا بزرگترین شون.
چند وقت پیش وقتی سوار ماشین آخر اتوبان بودم تا از ونک بیام کرج به صدای گرفته و لرزان دختری گوش می دادم که جلو نشسته بود و داشت به زمین و زمان بد و بیراه میگفت. چون چند دقیقه پیش جلبش کرده بودند و بخاطر بدحجابی می خواستند ببرنش ولی به هر بدبختی بود در رفته بود. به صداش گوش می دادم و با خودم فکر می کردم چقدر از شنیدن این صداها بیزام. از تکرار این کلمات و بعد دیدم که دلم براش نمی سوزه. باهاش نمی تونم احساس همدردی کنم. انگار نفرت و نومیدی از اصل عمل اونقدر شدید شده که دیگه اثر خودش رو از دست داده.
این روزها کم میشه شعرهای شاملو رو با خودم زمزمه کنم. ولی اون شب، در حالیکه رها توی بغلم نشسته بود و مغز من داشت از تصور اینکه یه روزی صدای رهارو همین جوری بشنوم می ترکید، بی هوا یاد این شعر شاملو افتادم که بدجور به حال و روزم می خورد:
فریادی و دیگر هیچ
چرا که امید
آن چنان توانا نیست
که پا بر سر یاس بتواند نهاد...
نمی دانم شاید بخاطر اینکه تمام رمان ها عاشقانه و غیر عاشقانه ای که از بچگی خواندم در همین کوچه پسکوچه های پاریس گذشته است. شاید بخاطر اینکه بعدها بیشتر رمان های جدی و مطرحی که خوانده ام نیز باز در همین پاریس شکل گرفته اند.
حالا منظورم از نوشتن این جملات دو چیز است. اول اینکه چیزی در مورد خانواده تیبو بنویسم که تازه تمامش کرده ام و آنقدر مقهورش شدم که بعد از سال ها مجبور بودم همه کار و زندگیم را تعطیل کنم و کتاب را بخوانم. یکی هم اینکه باز این سئوال تکراری و همیشگی را بپرسم: چرا حضور تهران در داستان ها و آثار ادبی ما اینقدر کمرنگ است؟ اصلا کاری به بحث رمان معاصر و اینجور چیزها ندارم که نداریم و اگر داریم تک و توک هستند و نه بعضا قوی ولی نمی فهمم که چرا شالوده رمان هایی مثل تربیت احساسات فلوبر یا سرخ و سیاه استاندال را باید یک شهر (پاریس) تشکیل دهد و نویسنده اینقدر استادانه از فضای اجتماعی و حتی بیرونی یک شهر برای شکل دادن به رمانش استفاده کند ولی ما از تصویر کردن یکی از خیابان های تهران هم در داستان هایمان عاجزیم؟
البته حالا که خوب فکر می کنم می بینم خیلی هم تقصیر نداریم. کدام یکی از خیابان های تهران مثلا ما را به حال و هوای ۵۰ سال پیش می برد یا ما را یاد وقایع تاریخی می اندازد که قبلا در آنجا رخ داده تا مثلا آن خیابان برایمان تبدیل شود به یک خاطره جمعی که بعدها وقتی در داستانمان از آن نوشتیم هم من نویسنده و هم اوی مخاطب یک حس مشترک نسبت به آن داشته باشد.
چند وقت پیش از پدر رضا پرسیدم روز ۲۸ مرداد تهران چه شکلی بود؟ نگاهم کرد و گفت این خیابان سعدی را می بینی هر دو طرفش پشته پشته جنازه انداخته بودند. با خودم فکر کردم عجب تصویر عجیبی برای نوشتن یک داستان. ولی چه کسی باور می کند که این خیابان سعدی٬ با آن همه شلوغی و بی رنگی در پس ذهنش چنین خاطره ای را پنهان کرده باشد.
راستش انگار خودم دارم جواب سئوال هایم را می دهم. تهران شهر بی رنگی است. خاکستری مطلق که در آن هیچ کس هیچ خاطره جمعی ندارد. حتی نسل قبل از ما خاطره تظاهرات هایش را هم فراموش کرده است. ما هم خاطره تجمع ها را از یاد برده ایم ٬ یا اصلا این خاطرات سیاسی چرا؟ هیچ کداممان حتی خاطره آن خوشحالی دیوانه وار بعد از بردن تیم فوتبال را هم در ذهن مان انبار نکرده ایم.
حالا که خوب فکر می کنم می بینم خیلی هم تقصیر من نیست اگر پاریس را اینهمه دوست دارم و مثلا از تصور محله سن ژرمن و کناره های رود سن سرم گیج می رود. دست خودم که نیست اسم شان را می شنوم یا یاد ژاک تیبو می افتم (خانواده تیبو) که روی نیمکتی کنار ژیز فونتانن نشسته و زل زده به دست هایش یا فردریک مورو (سرخ و سیاه) را می بینم که به امید یک نگاه خانم آرنو باز راهی خانه شان شده است. اینهمه آدم ــ شخصیت داستانی ــ برای دوست داشتن کوچه پس کوچه های یک شهر کافی نیست؟
نمی دونم توی این وبلاگ قراره چیکار کنم؟ اونم توی این روزهای بیکاری و خانه نشینی که از سر اجباری شیرین گرفتارش شده ام. بخاطر کسی که اسمش حالا روی این وبلاگ نشسته و بدجور همه زندگیم رو پر کرده.
نمی دونم توی این وبلاگ از رها می نویسم یا از مامان و بابای رها یا از دنیایی که دور و بر رها و مامان و باباشو گرفته، فقط می دونم که باز هم در برابر این وسوسه تاب نیاوردم. اینجوری شاید حالم بهتر بشه. شاید...