تبليغاتX
رها
 

به یاد نمی آورم

از کی

تا کی

فقط می دانم

هر روز صبح

کسی از خواب بلند می شود

تا نبودنش را در زندگی ام کارت بزند

بی هیچ لحظه تاخیری

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 13:18  توسط الهه خسروی یگانه  | 

این روزها کار من شده تعجب کردن از رها. خانوم، بالاخره تصمیم گرفته که راه بره و البته چهاردست و پا رفتن هم تازه چاشنی راه رفتن اش کرده. به خاطر همین تا چشم به هم می زنی می بینی نیست! برای من که عادت کرده بودم همیشه رها رو همون جایی که گذاشته بودم ببینم، حالا خیلی عجیبه وقتی بر می گردم و می بینم از وسط سالن پذیرایی رفته توی اتاقش!

با هر چیزی ، با هر صدایی که ذره ای موزون باشه شروع می کنه به رقصیدن، مثلا با صدای خوردن قاشق چای خوری به دیواره لیوان! (البته دروغ چرا، قاشق شربت خوری بود که به علت بی حوصلگی از لیوان چای سر درآورده بود) نمونه اش همین امروز صبح بود که توی بغل رضا نشسته بود و وقتی رضا داشت چایی اش رو هم می زد اینم واسه خودش دست می زد و نانای می کرد. کافیه یک بشقاب برنج جلویش بگذاریم، در عرض یک دقیقه تموم خونه پر میشه از برنج. اگه کشاورز بودیم حتما رها رو می بردم سر زمین اینجوری برام بذرفشانی کنه!

وقتی می خواد محبتش رو به آدم نشون بده انگشت سبابه و شست اش رو می چسبونه به هم و میاره جلوی صورتت که تو ببوسی اش. این یعنی که دارم خیلی باهات حال می کنم. عاشق خونه مامانم ایناست و تا میرسیم پشت در اونجا نیشش تا بناگوش باز میشه. تازگی ها بعضی کلمات رو هم بفهمی نفهمی ادا می کنه و مثلا به من میگه ایا! یه دندون پایین ، یه دندون هم بالا در آورده که البته استعداد رها رو در امر گاز گرفتن به شدت تقویت کردند.

خب، بالاخره خانوم خانومای من داره یکساله میشه و این خوشحال کننده ترین اتفاق زندگی ماست. رها ... حالا یکسال میشه که تمام روزهای من توی این اسم معنا شده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 13:25  توسط الهه خسروی یگانه  | 

کسی خبر می دهد که کسی را کشته اند

کسی از هق هق گریه های من بالا می رود

تا پنجره را کیپ کند

من مثل اندوه چسبناکی

به گلوی کسی چسبیده ام

و هیچ خاطره ای به خاطرم نمانده

تا در گوش کسی زمزمه کنم

بیهوده دست به هم می سابیم

دیگر کسی نمانده است...

 

 

امیدوارم رضا، رضای ولی زاده هر چه زودتر آزاد بشه. جز این جمله  چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسه. چه جوریه که بعضی وقت ها آدم ها توی نبودن شون یکهو پر رنگ تر می شوند؟ حالا هر روز با رضای خودم، صد بار خاطرات رضا ولی زاده رو مرور می کنیم ولی مثل همیشه به کارهاش نمی خندیم، فقط نگاه که می کنیم می بینیم مدت هاست سکوت کرده ایم تا نگرانی خوب توی چشم ها و ذهن مان ته نشین شود. «امیدوارم رضا هر چه زودتر خلاص بشه»، ترجیع بند این روزهای من و خیلی های دیگه است همین جمله ساده ، «امیدوارم رضا آزاد بشه»...

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 14:1  توسط الهه خسروی یگانه  |