
دور و برش که شلوغ میشه جیغ می زنه. انگار می خواد از بین اون همه آدم منو پیدا کنه! بعد که پیدا میکنه باز جیغ می زنه. اصلا هم قیافه منو که شکل علامت سئوال شده تحویل نمی گیره.
شب ها تا ساعت ۲ نصفه شب بیداره. اگه هم زود بخوابه ــ که امکانش یک در هزاره ــ نصفه شب بیدار میشه و بازی اش می گیره ، هیچ هم براش مهم نیست که من از زور خواب دارم می ترکم.
غذا خوردنش اما مصیبت عظمی است. روی صندلی غذاش می شینه. من زیر صندلی ملافه پهن می کنم. پیش بندش رو می بندم و یه دستمال گنده هم پهن می کنم روی پاهاش که دیگه لباسشو کثیف نکنه. بشقاب رو می گذارم جلو و میرم دنبال کارم (دکترش گفته برو وگرنه می موندم) بعد میام می بینم از نوک موها تا زیر چونه نارنجی شده. (یه رنگی توی مایه های رب و زردچوبه) لباسشم که... کاری هم به قیافه من که ناچاری ازش می باره نداره
امروز عصر اومده پیشم خوابیده. اولش چار دست و پا و بعد لبه تخت رو گرفته و اومده بالا. سرش رو چسبونده به پیشونی ام و خندیده. براش هم مهم نبوده که من از زور خوشحالی و تعجب که چی شده اینجوری تحویلم گرفته زبونم بند اومده لالایی ها رو قاطی کردم. رهاست دیگه.
نمی خواهم بگویم راست نمی گفت ولی خب، همه آدمها این جوری نبودند و اکبر رادی یکی از این آدم ها بود.
حوصله مرثیه سرایی برای کسی که از دست رفته ندارم. این روزها همه زندگی اجتماعی مان شده مرثیه! ولی وحشتناک است. کم کسی را از دست ندادیم.
اینها را گفتم که بگویم همیشه دلم می خواست با اکبر رادی مصاحبه کنم. از همان اولی که به این شغل شخیص دچار شدم دنبالش بودم. اصلا یک جورهایی آن مصاحبه های آرشیوی درباره پیشکسوتان تئاتر در شرق را بخاطر این راه انداختم که برسم به رادی . البته باز هم دروغ چرا؟ بیشتر می خواستم نام بیژن مفید را دوباره زنده کنم. بگذریم. خود رادی هم میدانست. هر چند وقت یکبار بهش زنگ می زدم و او صبورانه وراجی های مرا که از اول می دانست به کجا ختم می شود تحمل می کرد تا آخرش با همان ادب بیش از اندازه و کلمات واقعا شسته و رفته اش بگوید متاسفم خانم خسروی! فکر می کنم حالا وقت این مصاحبه نباشد. چون فضا ، فضای این کارها نیست.
یک روز برای گرفتن خبر کارهای تازه اش دوباره بهش زنگ زدم. داشتیم گپ می زدیم که یکهو گفت حالا شما فردا بیا منزل ما و سئوال هایت را بیاور تا ببینم چه می شود. داشتم شاخ در می آوردم. ساعت ده با هم قرار گذاشتیم.
آن روز دم غروب که رسیدم خانه افتادم به جان کتابخانه و تمام نمایشنامه های رادی را بیرون آوردم. همچنین کتاب روی صحنه آبی و خلاصه هر چه که داشتیم و شروع کردم به خواندن. رضا هم که رسید با سختگیری های همیشگی اش هفت ، هشت جلد دیگر به تعداد کتاب ها اضافه کرد و من تا خود صبح بیدار ماندم و خواندم و خواندم. گفتم که ، رادی از آن آدم هایی نبود که صبح ، ناشتا سرت را بیندازی پایین و بروی سراغ شان و هر چه به ذهنت رسید بپرسی و بعد هم برگردی. اکبر رادی بود!
سپیده که زد دیدم هر کاری می کنم از میان اینهایی که خوانده ام و چیزهایی که فکر کرده ام سئوال بیرون نمی آید. کاغذ و خودکار توی دستم خشکیده بود. نشستم و به جای سئوال برایش یک نامه بلند بالا نوشتم. بدبختانه حالا یادم نیست دقیقا چه نوشتم. نامه را هم کپی نگرفتم فقط یادم هست بهش گفته بودم باید اسمش راوی می شده نه رادی ، اینجور که حسرت های ما را روایت کرده و تار و پود زندگی مان. سر ساعت ده آنجا بودم در دفتر کوچکش و اکبر رادی روبرویم نشسته بود و داشت به نامه ام زیر چشمی نگاه می کرد. حرف زدیم. فکر می کردم مصاحبه می کند و خوشحال بودم ولی نشد. مصاحبه نکرد. گفت سئوال ها را بگذار تا رویشان فکر کنم. گفتم سئوال نیست ، یک نامه است. گفت پس سئوال ها؟ گفتم از توی همین نامه هزار جور سئوال در می آید فکر کنم. خلاصه رد مان کرد برویم پی کارمان آقای رادی.
از خانه که بیرون آمدم خیلی عصبانی بودم. هم بخاطر آن شب بیداری بیهوده و هم بخاطر امیدهای واهیی که به خودم داده بودم. بعد از آن هر وقت اسمش می آمد عصبانی می شدم. دیگر بهش زنگ نزدم.
حالا ولی عصبانی نیستم. حالا خوب که فکر می کنم می بینم او همان کاری را کرد که من دلم می خواست. می خواستم یکبار با اکبر رادی رودررو بشینم و درباره تمام چیزهایی که فکر می کنم حرف بزنم.خب، این اتفاق افتاده بود. حالا اگر جایی مکتوب نشده بود چه اهمیتی داشت؟ این چیزها را تازه فهمیده ام.
نیست. رفته است اکبر رادی. مثل همه آدم هایی که می روند. نمی دانم این سال ها نامه ام را هیچ نگه داشته یا نه. اصلا نمی دانم بعد از خواندن نامه به چه چیزهایی فکر کرده. فقط می دانم همه کلمات را رها کرده و رفته است. آن هم در این روز ابری در این دی ماه خسته زمستانی...