خب به گمانم هزار سالی میشه که اینجا ننوشتم. در واقع نمی دونم چرا اینجوری ام. چرا هیچ وقت نمی تونم به طور مستمر توی یک وبلاگ بنویسم. اونهمه وبلاگی رو که درست کردم و بعد حذف، باید بگذارم کنار صد تا دفتر خاطراتی که نمی دونم حالا چی شدند و توی همه شون فقط یکی دو برگه نوشته شده بود. فکر کنم اون وقت ها با خوندن دفتر خاطرات از اون همه روزمرگی وحشت می کردم. واسه همین به سراغش نمی رفتم. ترجیح می دادم به روی خودم نیارم که زندگیم چه چارچوب محدودی داره. بگذریم. حالا بعد از این همه مدت اومدم اینجا که بنویسم امروز من و رها رفتیم سینما. دو تایی با هم. و رها واقعا سربلندم کرد. چون اصلا فکر نمی کردم بشینه و با من فیلمی ببینه. اونم فیلمی مثل به همین سادگی با اون ریتم کند و یکنواخت. اما رها خانوم نشست دید. البته ، این نشست و دید حاشیه های بسیاری هم داشت. مثلا این که وقتی فیلم تمام شد سر تا پای من شده بود خرده کیک و جای روسری و مانتوم تقریبا عوض شده بود چون رها تا جایی که می تونست از سر تا پای من بالا رفته بود. اما شانسی که آوردم این بود که اون صدا قشنگه اش رو ول نکرد و جیغ نکشید. این خودش خیلی مهم بود. من که اینقدر روی سر و صدای رها حساس شده بودم که به هر صدای بلندی واکنش نشون می دادم. حالا می خواست از رها باشه یا نباشه، کار به جایی رسیده بود که وقتی هنگامه قاضیانی داشت پسرش رو صدا می کرد کم مونده بود به اونم بگم هییییییییییییییییییس!
اون وقت ها که بچه نداشتم اگه می دیدم یکی با بچه کوچکش اومده سینما اخم هام می رفت توی هم و می گفتم اینا چرا فرهنگ ندارن؟ مگه با بچه کوچیک میرن سینما؟ ولی حالا بعد از دو سال و نیم صبر کردن و به سینما نرفتن تازه می فهمم من عجب آدم بی فرهنگی بودم که اون جوری فکر می کردم. یکی نبود به من بگه آخه دختر حسابی مگه اون بنده های خدا (ایضا خودم) دل ندارن؟
خلاصه که امروز به هر دو مون خوش گذشت. وقتی چراغ ها روشن شد رها از دیدن اون همه آدم که پشت سرش نشسته بودن شک شده بود. فکر کنم به خودش می گفت عجب فرصتی برای سوزاندن آتیش داشتم و از دست دادم. ولی بهرحال امروز روز خوبی بود. برای من و شاید هم برای رها. از این به بعد بساط مون به راهه. البته اگر رها باز هم مالیدن و خرد کردن کیک روی لباس و روسری من و مامان نوردی اش بسنده کنه. همین.
+
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 2:11  توسط الهه خسروی یگانه
|