تبليغاتX
رها -
 

 

 

 

 

دور و برش که شلوغ میشه جیغ می زنه. انگار می خواد از بین اون همه آدم منو پیدا کنه! بعد که پیدا میکنه باز جیغ می زنه. اصلا هم قیافه منو که شکل علامت سئوال شده تحویل نمی گیره.

شب ها تا ساعت ۲ نصفه شب بیداره. اگه هم زود بخوابه ــ که امکانش یک در هزاره ــ نصفه شب بیدار میشه و بازی اش می گیره ، هیچ هم براش مهم نیست که من از زور خواب دارم می ترکم.

غذا خوردنش اما مصیبت عظمی است. روی صندلی غذاش می شینه. من زیر صندلی ملافه پهن می کنم. پیش بندش رو می بندم و یه دستمال گنده هم پهن می کنم روی پاهاش که دیگه لباسشو کثیف نکنه. بشقاب رو می گذارم جلو و میرم دنبال کارم (دکترش گفته برو وگرنه می موندم) بعد میام می بینم از نوک موها تا زیر چونه نارنجی شده. (یه رنگی توی مایه های رب و زردچوبه) لباسشم که... کاری هم به قیافه من که ناچاری ازش می باره نداره

امروز عصر اومده پیشم خوابیده. اولش چار دست و پا و بعد لبه تخت رو گرفته و اومده بالا. سرش رو چسبونده به پیشونی ام و خندیده. براش هم مهم نبوده که من از زور خوشحالی و تعجب که چی شده اینجوری تحویلم گرفته زبونم بند اومده لالایی ها رو قاطی کردم. رهاست دیگه.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 19:11  توسط الهه خسروی یگانه  |