ظرف سیب زمینی های سرخ کرده را می گذارم توی سفره و می روم تا باقی خرت و پرت های شام را بیاورم که می بینم رها تمام سیب زمینی ها را وسط سفره پخش کرده و دارد ازشان نوعی خمیر منحصر به فرد درست می کند.
من: ای وای رها چیکار داری می کنی؟ می دونی اگه بابا ببینه چقدر ناراحت میشه؟
رها (بدون این که حتی نگاهم کنه) : آیه! (آره)
صحنه دوم:
توی راه برگشت از مریوان به سنندج هستیم. حوصله رها توی ماشین حسابی سر رفته و از سر و کولمان مدام می کشد بالا. دست به دامن آقای بنیامین می شویم تا ــ به قول رها ــ با ناش اش نجات مان دهد. گردنه ها را یکی یکی پایین می آییم و در مورد مردم مریوان و این که چقدر آدم های خوبی بوده اند حرف می زنیم. بینامین دارد هوار می کشد و به کسی می گوید که برگردد. یک دفعه احساس می کنیم همراه بنیامین یک نفر دیگر هم انگار دارد می خواند. گوش هایمان را تیز می کنیم. رهاست که زل زده به فضای بیرون از پنجره ماشین و میگه : بگرد (برگرد) بگرد...
صحنه سوم:
می نشینم روی زمین و تکیه می دهم به دیوار و میگم: وای خدا چقدر خسته ام! رها چند متر آن طرف تر نشسته و دارد بازی می کند. بلند می شود و به طرفم می آید. حواسم نیست. نزدیک می شود و می ایستد. طبق معمول با اون چشمهای درشت اش زل می زند به صورتم در حالیکه طرح محو لبخندی هم روی لبش نشسته. بعد دست کوچکش را می گذارد روی شانه ام و شروع می کند به ماشاژ دادن. من از فرط خوشبختی زبانم بند آمده. یه کم ماساژ می دهد و بعد ناگهان دست می کشد و با اخم می گوید: میسی! (یعنی بگو مرسی، پس چرا ساکتی؟ )
صحنه چهارم:
توی پارک دیدگاه در سنندج نشسته ایم. رضا دوربین را در می آورد تا از رها چند تا عکس بگیرد. رها وسط خیابان خلوت داخل پارک برای خودش جولان می دهد. رضا میگه : رها ، بابا وایسا می خوام ازت عکس بگیرم. یک دفعه رها می آید و درست جلوی دوربین می ایستد. گردنش را کج می کند و دست هایش را می گذارد بین گونه و گردنش و لبخند می زند. ما هاج و واج نگاهش می کنیم. درست به اندازه گرفتن یک عکس صبر می کند و دوباره راهش را می کشد و می رود. به رضا میگم گرفتی؟ رضا همین جور که مات و مبهوت رها را نگاه می کند میگه: نه!