برای رها سی دی کلاه قرمزی خریدم هر چند به نظرم کلاه برداری محض است که هر قسمت سریال را یک سی دی کرده‌اند و دارند می‌فروشند. تویش یک برچسب گذاشته‌اند از عکس «جیگر». خیلی وقت است که می‌خواهم درباره کلاه قرمزی بنویسم. به نظرم این تنها برنامه تلویزیونی است که هنگام پخشش احساس خطر نمی‌کنم. یعنی با خیال راحت می‌توانم رها را با تلویزیون تنها بگذارم. در مورد باقی برنامه‌ها این طور نیست. چند وقت پیش رها مجبورم کرد سی دی عمو پورنگ را برایش بخرم. قبلا ندیده بودم و هیچ تصوری ازش نداشتم. خریدم و مثل سگ پشیمان شدم.

توی یک آپارتمان یکی دو تا دوربین کار گذاشته بودند و همراه با سه عروسک زشت و به شدت مساله دار برنامه ساخته بودند. خجالت‌آور بود. گربه‌ها می‌خواستند به عنوان مجری توسط پورنگ استخدام شوند. مثلا داشت از آن‌ها آزمون می‌گرفت. تمام مدت در حال مسخره کردن گربه‌ها بود و بعد با همان قیافه مضحک و لحن مضحک‌تر به بچه‌ها می‌گفت که نباید کسی یا چیزی را مسخره کنند. اما فاجعه این نبود. فاجعه وقتی بود که جناب مستطاب فرزاد حسنی هم وارد ماجرا شد. یکی از گربه‌ها به شیوه «اوا خواهر» حرف می‌زد. متاسفم که این اصطلاح را به کار می‌برم ولی متاسفانه سال‌ها است که برای همجنس‌گراها همین شیوه حرف زدن را از رسانه‌های عمومی معرفی می‌کنند که البته از خود جامعه آب می‌خورد. شیوه‌ای بسیار توهین‌آمیز و زشت. ریشه‌اش هم به قبل از انقلاب و این حرف‌ها بر می‌گردد. از برنامه‌های دلقکی به اسم سد کریم که به این بحث جک‌های اقلیتی و جنسیتی بیشتر از هر کس دیگر شاید دامن زد. بگذریم. 

توی این برنامه ارجاعات و شوخی‌های جنسی به شدت زیاد بود. چیزی که در وهله اول ممکن است بچه‌ها نفهمند ولی مطمئنا روی ذهن‌شان تاثیر می‌گذارد. جناب مستطاب حسنی مدام آن گربه را مسخره می‌کرد و با لحنی زشت با گربه حرف می‌زد. کار به جایی رسید که آن یکی گربه که طبق معمول مثل لات‌ها صحبت می‌کرد به حسنی می‌گفت نگاهت پاک باشه وقتی داری با داداشم حرف می‌زنی! (نقل به مضمون) آن یکی گربه هم به شیوه خواننده‌های رپ حرف می‌زد. اما نه خواننده‌هایی مثل هیچ‌کس یا یاس، مثل ساسی مانکن و ... 

هدف برنامه مثلا این بود که بگوید موسیقی زیرزمینی یا موسیقی بندتنبانیی چیز زشت و بدی است و برای نمونه آوردن از موسیقی خوب کودک خود آقای پورنگ اردک تک تک، تک تک اردک و خزعبلاتی از این دست می‌خواند. خب جای تعجب هم ندارد. وقتی از هنگامه یاشار و ثمین باغچه‌بان برسیم به در قندون لب خندون، باید هم منتظر چنین چیزهایی باشیم. 

خلاصه که گفتم مثل سگ پشیمان شدم و کلی با رها درباره برنامه حرف زدیم. به خیال خودم داشتم سم زدایی می‌کردم. اما توی برنامه‌های ایرج طهماسب خدا را شکر از این خبرها نیست. اتفاقا ماجرا این است که بچه‌ها همان جوری که هستند رفتار می‌کنند و بزرگتر (آقای مجری) را مجبور می‌کنند که آن‌ها را همان‌گونه که هستند بپذیرد. 

خوب است که کاراکتر کودک و کلا کاراکتر عروسک، توی برنامه به بزرگتر (نیروی مسلط) باج نمی‌دهد. خوب است که خبری از بچه‌های سر به راه و حرف گوش کن نیست که ناخودآگاه پنهان‌کاری را به بچه‌ها می‌آموزند و تماشای‌شان هیچ فایده‌ای جز یاد دادن دو رویی به بچه‌ها ندارد. 

چند وقت پیش برادرم می‌گفت کودکی‌مان چه وحشتناک بود. فقط برنامه کودک! بحث سر این بود که ما چطور ساعت‌ها پای نوار صوتی «خروس زری پیرهن پری» می‌نشستیم یا «علیمردان خان» و «خرگوش‌ها و ستاره‌ها» را گوش می‌کردیم هر چند در مورد آنها هم الان من اما و اگر زیاد دارم ولی بچه‌های امروز اصلا برایشان قابل تصور نیست که بنشینند و فقط به صدا گوش دهند بی‌آنکه تصویری در کار باشد. من گفتم درست است که بچه‌های ساده بی امکاناتی بودیم، ولی همان معدود برنامه‌هایی که برای ما درست می‌شد لااقل از طرف آدم‌های کار درستی ساخته می‌شد. پشت همین خروس زری مثلا نگاه کنید چه اسم‌هایی خوابیده: بابک بیات و احمد شاملو. یا خرگوش ها و ستاره‌ها، شاپور جورکش. دیگر از مدرسه موش‌ها و خونه مادربزرگه و ... حرفی نمی‌زنم. 

این است که بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم بچه‌های الان به نسبت فقیرترند. اگر خود پدر و مادر به فکر نباشند و برای بچه خوراک فکری درست تهیه نکنند، مغز بچه‌ها با چیزهای وحشتناکی پر خواهد شد. چیزهایی که چون از منبع رسمی پخش می‌شوند و بسیار فراگیرند خطرشان را انگار کسی درک نمی‌کند. 

دلم می‌خواهد عکس «جیگر» را بزنم روی در یخچال. اگر برچسب ببعی و فامیل دور و همساده را هم همین جوری پیدا کنم دیگر نور علی نور می‌شود. اما گمان نکنم رها رضایت بدهد. این شخصیت‌ها ستاره‌های دنیای او هستند و او خیال شریک شدن ستاره‌هایش را با من ندارد. 

مثل ماه مریوان

که روی شانه‌های زریوار

همان جور نقره‌ای و درشت

همه سنگ‌ها را بیهوده می‌کنی

توی مشت‌ام.

من 

گردنه به گردنه

روی گردنت نبض می‌زنم

چاره ندارم

شراب ده ساله منی

که سربازان نا امید را 

هار می‌کنی

نفس بکش

هوایی تو شده‌ام.

خودم اسمش را گذاشته‌ام سرماخوردگی کلاسیک. از همان سرماخوردگی‌هایی که فقط آبریزش دارند و سوزش گلو و بی‌حالی مزمن. اما به نظرم این بدترین نوع سرماخوردگی است چون آدم را لب مرز خوب بودن و مریض بودن نگه می‌دارد. این جوری تکلیف آدم با خودش معلوم نیست. نمی‌دانی مریض هستی یا نه. مریضی از نظر من یعنی چیزی که مجبورت می‌کند توی رختخواب بیفتی و هی بخوابی. ولی این سرماخوردگی باعث می‌شود با دماغت دست به گریبان شوی و نفهمی این همه آب از کجا می‌آید. 

با این حال من فکر می‌کنم جهل ما نسبت به مریضی‌ها و خطراتی که سلامتی‌مان را تهدید می‌کند مهم‌ترین دلیل برای سالم بودن‌مان است. دوست‌هایی داریم که دکترند. هم زن و هم شوهر. این دو نفر برای هر چیزی نگران می‌شوند. برای باز ماندن لای پلک بچه موقع خواب، برای دردگرفتن کمر به صورت موضعی، برای آبریزش بینی از ترس کمبود آب در بدن و ... خلاصه همین مریضی‌های هر روزه و دردهای گاه و بیگاه که می‌روند و می‌آیند برای آن‌ها هشدارهایی هستند از اتفاق‌های وحشتناکی که قرار است بیفتد. راستش این آگاهی برای آدم خیلی گران تمام می‌شود. با خودم فکر می‌کنم اگر من هم پزشک می‌شدم احتمالا عمرم به چهل نمی‌رسد چون نمی‌توانستم با این حجم اطلاعات و آگاهی نسبت به بدنم، فکر کنم واقعا آدم سالمی هستم. شاید هم خودم را با واقعیت تطبیق می‌دادم اما همچنان درد این آگاهی عذابم می‌داد.

حالا می‌بینم خیلی از ما نسبت به دیگران همچین وضعیتی داریم. وقتی عصبانی می‌شوم که چرا مردم فلان چیز را نمی‌فهمند یا به آن اهمیت نمی‌دهند یا آن را از یاد برده‌اند، باید همین نکته را به خودم یادآور شوم انگار. این که شاید میزان آگاهی و حساسیت در آن‌ها به اندازه منی که برایم فلان موضوع مهم است نیست. با این منطق توانسته‌ام به خودم کمک کنم که از کسی طلبکار نباشم. حداقل این که دیگر این چیزها روی اعصابم رژه نروند. من فکر می‌کنم اگر پیامبری در دوران جدید ظهور می‌کرد بزرگترین رسالتش این بود که آدم‌ها را راضی می‌کرد واقعیت وجودی دیگران را همان طور که هستند بپذیرند. فکر تغییر دادن آدم‌های دیگر را از سر بیرون کنند و بدون آن که مجبور باشند خودشان را با آن‌ها وفق دهند، راه و روش رفتار کردن و زندگی کردن با آدم‌های دیگر را پیدا کنند. 

شاید به خاطر همین باشد که من برخلاف خیلی‌ از آدم‌ها حالا دیگر از حضور فلان آدم سطحی توی دایره خودم وحشت نمی‌کنم چون معلوم نیست که خودم از نظر او چه باشم. اما او دارد با من همان جوری که هستم کنار می‌آید، چرا من نباید با آن کنار بیایم؟ اگر از نظر من قربان صدقه رفتن کوروش کبیر و آه و افسوس کردن برای شکوه از دست رفته مملکت کار عبث بیهوده‌ای است من هم برای آن آدمی که چنین تفکراتی دارم آدم بی‌خودی هستم. آدمی خائن به وطن لابد که ریشه‌های خود را از دست داده است. 

البته یک بار هم باید مفصل درباره وطن‌پرستی بنویسم. وطن‌پرستی به معنای قدیمی و کلاسیکش و چیزی که امروز در همه ما وجود دارد یا ندارد. اما این بحث دیگری است. 

خلاصه این که فکر می‌کنم اگر قرار است کمی، فقط کمی به فکر بهبود شرایط‌مان در این مملکت باشیم، باید حساسیت‌ها و تفکرات و همه چیزهای دیگرمان را با دیگران به اشتراک بگذاریم. نه به زور، لااقل به عنوان پیشنهاد. این کار هم با ژست‌های بر ما مگوزید و ای وای این آدم در دایره روابط من چه کار می‌کند و پیف پیف بو می‌دین، راست و ریس نمی‌شود. 

تشریف برده‌اند کلاس زبان!!!! (این علامت های تعجب برای خودمه بیشتر تا مخاطب) بعد از کلاس زبان هم میرن پارک و من باید برم دنبالشون. به قول خودش دیگه «آدم» شده. دیروز بهش گفتم برو اتاقت رو جمع کن. گفت مگه من آدم نیستم هی بهم کار میگی؟ هان؟ هان؟ هان؟ و واقعا منتظر جواب بود. یه خرده نگاهش کردم و گفتم: عه! تو کی آدم شدی آخه؟ کی که من نفهمیدم؟ بعد هم پریدم سرش و تا جایی که می‌گذاشت ماچش کردم.

کماکان گربه طور تا فرصت پیدا کنه توی بغلم جا خوش می کنه و هیچ کار نداره که پاهاش از بغلم می زنه بیرون و سنگین شده و نمیشه مدام بغلش کرد. صبح که می خوام بیدارش کنم مثل به کلوچه‌ای می مونه که وسط تخت افتاده باشه. بوی خواب و بچگی میده. مدت‌ها بوش می کنم و دلم نمیاد بیدارش کنم. هنوز پیش دبستانیه ولی هر وقت از مدرسه بر می گرده شاکی ازم می پرسه من تا کی باید برم مدرسه؟ دیروز بهش گفتم دوازده سال دیگه باید بری مدرسه؟ گفت چی؟ دوازده سال؟ مسخره! به من می گفت مسخره یا به دوازده سال نفهمیدم. 

بچه اذیت کنی نیست به جز در مورد خوابیدن که شرحه شرحه می کنه منو تا بخوابه. تازگی ها وقت خواب میرم توی اتاقش و موبایلم رو هم با خودم می برم و بازی می کنم. این جوری هی زل نمی زنم بهش که بگیر بخواب و هی حرص نمی خورم که آخه این چرا نمی خوابه. توی دویدن و بالا و پایین پریدن کنده. یعنی انرژیش رو تخلیه نمی کنه ولی درعوض وقتی ۶/۵ صبح از خواب بلند شده و رفته مدرسه و بعدش رفته کلاس و بعد هم پارک و در حالی که همه همکلاسی‌هاش که همین پروسه رو گذروندن همون توی ماشین گرفتن خوابیدن تا فردا صبح، ایشون بیدار و سرحال میان خونه و منتظر باباجون شون میشن و بعد باید یه ساعت دور خونه دنبالش بدوم تا بره بخوابه. تازه بعد از این که دو سه تا کتاب رو خوندم و زورش اگر رسید یه قصه هم براش گفتم و درباره مسائل مهم روز صحبت کردیم و الی الخ. 

با این همه دیشب ساعت شش و هفت غروب گرفت خوابید. بنده تنم مثل بید می لرزید که اگه بیدار بشه دیگه خوابیدن رو امشب باید فراموش کنم. رضا هم که اومد و دید خوابه گفت خوش خیال نباشم و حتما بیدار میشه. ولی بیدار نشد تا شیش و نیم صبح امروز. صبح از توی اتاقش داد زد: الهه! مدرسه ام دیر شدا! بهش گفتم برو توی اتاق لباست رو بپوش و خودم همچنان توی رختخواب بودم. گفت تو نمیای؟ گفتم نه دیگه مامان جان! خودت برو. رفت لباسش رو آورد توی اتاق ما و نشست روی تخت. همون جا یهو به خودم گفتم نگا کن! داره بزرگ میشه! داره بزرگ میشه!

دوست دارم بزرگ شدنش رو؟ نمی دونم. خیلی وقت ها از این که این همه می چسبه بهم کلافه میشم ولی وقتی فکر می کنم چند سال دیگه به کلی مستقله از منه و برای خیلی از کارهاش دیگه به من احتیاج نداره و برای خیلی کارهاش هم احتمالا منو آدم حساب نمی کنه که ازم کمک بخواد اعصابم خرد میشه. وضعیت دوگانه بدیه. آدم نمی دونه ذوق کنه یا عزا بگیره. 

بهش میگم چرا به من میگی الی؟ چرا اسمم رو کامل صدا نمی کنی؟ میگه خب بابا هم میگه الی! من چمه که نگم؟ (منظورش اینه که من چی ام کمتره!) 

کماکان فکر می کنم هیچ کس توی دنیا مثل این بچه نمی تونست منوغرق شادی و شکر بکنه. از این لحاظ واقعا باید بهش مدال بدن.