بهار که بیاید
به هیچ کس نخواهم گفت
صد سال به این سال ها
بس که سال بدی بود این سال هشت
که بر خلاف نشانه پیروزی
همه چیز را وارونه کرد.
فقط خیره می شوم به زیر سیگاری های لب به لب آدم ها
و به اتوبوس هایی که
کابوس هایی مکرر را از تهران می برند
به شهرهای دور
به شادی عید کودکانی
که سال هایی مثل همین سال ها انتظارشان را می کشد
و به سکوت پیرمردهایی که هیچ عکسی از جوانی شان ندارند.

می دانید
ما روزگار خوشی داشتیم آقا
دوستانی
و خاطره هایی.
ما دلخوش بودیم آقا
به همان دیدارهای گاه و بیگاه
به صف های طولانی تئاتر شهر
و به سگ هایی که عرق می شدند
حالا ولی حال مان خوش نیست
دوستان مان بی خداحافظی غیب می شوند
تا چهره شان مدام در برابر چشمان مان رژه برود
و توی کابوس های مان هی همدیگر را ببوسیم
ــ یعنی که این جدایی ابدیتی است ابدتر از خدا حتی ــ
حالا دیگر دلمان برای نارفیق هایمان هم تنگ می شود
چه برسد به رفیق هایمان
که روزگار خوشی داشتیم آقا
با بوی تن شان
در غروب های هزار تحریریه روزنامه های صبح ، عصر ، غروب...