چقدر باید منتظر بمانند کسی بیاید روی تن شان ، راه برود تا مثلا یواشکی سیگاری بکشد یا کولر را انگولک کند و بعد به دو برود پایین. انگار نه انگار که این پشت بام هم آدم است.
آدم است؟ لابد ، که این جور منتظر دراز کشیده زیر آفتاب و به نگاه خسته من لج کرده است. نگاهی که ته اش کسی همیشه با دلسوزی می گفت بیچاره پشت بوم!
اما حالا چند شبی است ... چند شب ؟ که پشت بام ها مهم شده اند. بی آن که منتظر باشند هر شب صدای قدم هایی را می شنوند که روی تن شان بالا و پایین می روند و آواز می خوانند و آن ها از خوشی توی دل شان انگار قند آب می کنند که این جور زیر پاها کش می آیند و خودشان را پهن می کنند ، جوری که اگر تا فردا صبح هم مستقیم روی شان راه بروی نمی افتی!
چقدر عوض شده اند این پشت بام ها! دیگر خودشان را بی هوا زیر آفتاب یله نمی کنند. مدام غلت و واغلت می زنند و از آفتاب می پرسند پس کی می روی؟ پشت بام ها عاشق شب شده اند...