زنگ در را كه مي زد همه مي دويديم سمت در. مامان شاكي مي شد و مي زدمون كنار تا خودش در رو باز كنه. اما حريف نمي شد. بابا كه مي اومد تو مثل جوجه توي دست و پاش مي لوليديم. تا همه مون را ماچ كنه و دستي به سرو گوش مون بكشه ديگه دير شده بود. به مامان چيزي نمي رسيد. چه مي دونستيم شبا كه ما مي خوابيم بابا مامانه بيدارن و بابا از مامان ماچ هايي مي كنه كه بيا و ببين. عقل مون به اين جور چيزا قد نمي داد. فكر مي كرديم مامان رفته داروخانه قرص بچه خريده خورده و بعد ما دنيا اومديم. بابا هم وايساده همون جوري نگاهش كرده ! ساده بوديم ديگه.
مامانم كه مي نشست جلوي ميز توالت ما هم مي دوييدم مي رفتيم مي نشستيم پشتش. جوري كه صورتش رو توي آينه ببينيم. بعد كه شروع مي كرد به آرايش كردن ما همين جور با دهن باز نگاهش مي كرديم. انگار كه جادو شده باشيم. شبايي كه مامان آرايش مي كرد شب هاي خوبي بود. شبايي كه يعني همه چي آرومه و اون دو تا كلي با هم مهربونند و ما ديگه بزرگ شديم بايد بريم سر جاي خودمون بخوابيم نه پيش اونا. شب هايي كه مامان قرمه سبزي درست مي كرد با سالاد شيرازي و ليموي تازه و براي همه مون يه بشقاب پر مي كشيد تا بخوريم. شبايي كه مي شد از سر و كول بابا بكشي بالا و باهاش بازي كني و مامان هيچي نگه. اخم و تخم نكنه و حتي بعضي وقتها بهمون نيمچه لبخندي هم بزنه. توي يكي از همين شبا بود كه من ذوق زده از كول بابام اومدم پايين و اعلام كردم كه وقتي بزرگ شدم مي خوام زن بابا بشم. بابا اولش خنديد ولي بعد ساكت شد. چون چشمش افتاد به قيافه بهت زده مامان كه داشت همين جوري منو نگاه مي كرد. بابا گفت: چيزي نگفت كه شوخي كرد. بچه است نمي فهممه. مامان گفت : مي دونم. ولي فرداش بابا كه رفت منو كشوند توي اتاق در رو بست و گفت اگه يه بار ديگه از اين گه ها بخورم همچين مي زنه توي دهنم كه پر خون بشه. من گفتم مگه چي كار كردم؟ مامان هم با پشت دستش زد توي دهنم و گفت هميني كه گفتم. دختره بي چشم و رو. هيچ وقت نفهميدم مامان به خاطر چي اين همه ناراحت شد؟ بزرگ كه شدم هميشه دلم مي خواست ازش بپرسم نكنه واقعا فكر مي كردي مي خوام زن بابا بشم؟ ولي همون جمله دهن منو سرويس كرد. شدم هووي مامان! درست مثل يه هوو باهام رفتار مي كرد. .هيچ وقت نذاشت دامن كوتاه پام كنم. لباس آستين حلقه اي كه ديگه حرفشو نزن. تمام حواسش به اين بود كه من درست بشينم و بلند شم. موقع تكون خوردن لنگ و پاچه ام نيفته بيرون و چيزي معلوم نشه. جيگري ازم در مي آورد.يه شب از اون شبايي كه مامان آرايش نكرده بود و قرمه سبزي هم نپخته بود ،از اون شبايي كه با هم قهر بودن و مامان دلش مي خواست پيش بچه هاش بخوابه ، سر سفره بابام از مامانم نمي دونم چي پرسيد. مامان جوابش رو نداد و صورتش رو برگردوند. من بغض كردم. خيلي نارحت شدم. به خودم گفتم ببين گير چه جلاد بي رحمي افتاديم كه حتي به بابا هم رحم نمي كنه. جوري بغض كردم كه نمي تونستم غذا بخورم. ديدم اگر بزنم زير گريه روزگارم سياهه. رفتم توي دستشويي و نشستم يه دل سير گريه كردم. بيرون كه اومدم هيچ كس متوجه نشد من گريه كردم جز مامان. پاي سفره كه نشستم بشقاب رو از جلوم برداشت و گفت شام تموم شد. مي خواستي اول كوفت كني بعد بري دستشويي.
حالا صد سال از اون روزها گذشته. من بزرگ شدم شوهر كردم خودم سه تا بچه دارم. همه شون هم دختر. شوهرم از در كه مياد تو همه شون هجوم مي برن طرفش. من وايميسم توي آشپزخونه و نگاهشون مي كنم و به خودم ميگم ببيني چه زجري مي كشيد وقتي نمي ذاشتيم با بابا يه سلام و عليك درست و حسابي كنه.
بزرگ شدم و مامان ديگه بهم به چشم هوو نگاه مي كنه. همون اولين دخترم كه دنيا اومد انگار راحت شد. وقتي بهش گفتم بچه ام دختره يه لبخندي عجيبي زد. يه چيزهايي توي مايه تقاص به همين دنيا است. ديگه ولم كرد. بعد از اين همه سال تازه شديم مادر و دختر.
مامانم كه مي نشست جلوي ميز توالت ما هم مي دوييدم مي رفتيم مي نشستيم پشتش. جوري كه صورتش رو توي آينه ببينيم. بعد كه شروع مي كرد به آرايش كردن ما همين جور با دهن باز نگاهش مي كرديم. انگار كه جادو شده باشيم. شبايي كه مامان آرايش مي كرد شب هاي خوبي بود. شبايي كه يعني همه چي آرومه و اون دو تا كلي با هم مهربونند و ما ديگه بزرگ شديم بايد بريم سر جاي خودمون بخوابيم نه پيش اونا. شب هايي كه مامان قرمه سبزي درست مي كرد با سالاد شيرازي و ليموي تازه و براي همه مون يه بشقاب پر مي كشيد تا بخوريم. شبايي كه مي شد از سر و كول بابا بكشي بالا و باهاش بازي كني و مامان هيچي نگه. اخم و تخم نكنه و حتي بعضي وقتها بهمون نيمچه لبخندي هم بزنه. توي يكي از همين شبا بود كه من ذوق زده از كول بابام اومدم پايين و اعلام كردم كه وقتي بزرگ شدم مي خوام زن بابا بشم. بابا اولش خنديد ولي بعد ساكت شد. چون چشمش افتاد به قيافه بهت زده مامان كه داشت همين جوري منو نگاه مي كرد. بابا گفت: چيزي نگفت كه شوخي كرد. بچه است نمي فهممه. مامان گفت : مي دونم. ولي فرداش بابا كه رفت منو كشوند توي اتاق در رو بست و گفت اگه يه بار ديگه از اين گه ها بخورم همچين مي زنه توي دهنم كه پر خون بشه. من گفتم مگه چي كار كردم؟ مامان هم با پشت دستش زد توي دهنم و گفت هميني كه گفتم. دختره بي چشم و رو. هيچ وقت نفهميدم مامان به خاطر چي اين همه ناراحت شد؟ بزرگ كه شدم هميشه دلم مي خواست ازش بپرسم نكنه واقعا فكر مي كردي مي خوام زن بابا بشم؟ ولي همون جمله دهن منو سرويس كرد. شدم هووي مامان! درست مثل يه هوو باهام رفتار مي كرد. .هيچ وقت نذاشت دامن كوتاه پام كنم. لباس آستين حلقه اي كه ديگه حرفشو نزن. تمام حواسش به اين بود كه من درست بشينم و بلند شم. موقع تكون خوردن لنگ و پاچه ام نيفته بيرون و چيزي معلوم نشه. جيگري ازم در مي آورد.يه شب از اون شبايي كه مامان آرايش نكرده بود و قرمه سبزي هم نپخته بود ،از اون شبايي كه با هم قهر بودن و مامان دلش مي خواست پيش بچه هاش بخوابه ، سر سفره بابام از مامانم نمي دونم چي پرسيد. مامان جوابش رو نداد و صورتش رو برگردوند. من بغض كردم. خيلي نارحت شدم. به خودم گفتم ببين گير چه جلاد بي رحمي افتاديم كه حتي به بابا هم رحم نمي كنه. جوري بغض كردم كه نمي تونستم غذا بخورم. ديدم اگر بزنم زير گريه روزگارم سياهه. رفتم توي دستشويي و نشستم يه دل سير گريه كردم. بيرون كه اومدم هيچ كس متوجه نشد من گريه كردم جز مامان. پاي سفره كه نشستم بشقاب رو از جلوم برداشت و گفت شام تموم شد. مي خواستي اول كوفت كني بعد بري دستشويي.
حالا صد سال از اون روزها گذشته. من بزرگ شدم شوهر كردم خودم سه تا بچه دارم. همه شون هم دختر. شوهرم از در كه مياد تو همه شون هجوم مي برن طرفش. من وايميسم توي آشپزخونه و نگاهشون مي كنم و به خودم ميگم ببيني چه زجري مي كشيد وقتي نمي ذاشتيم با بابا يه سلام و عليك درست و حسابي كنه.
بزرگ شدم و مامان ديگه بهم به چشم هوو نگاه مي كنه. همون اولين دخترم كه دنيا اومد انگار راحت شد. وقتي بهش گفتم بچه ام دختره يه لبخندي عجيبي زد. يه چيزهايي توي مايه تقاص به همين دنيا است. ديگه ولم كرد. بعد از اين همه سال تازه شديم مادر و دختر.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 18:30 توسط الهه خسروی یگانه
|