خب من نرفتم راه پیمایی روز قدس. چرا؟ چون ترسیدم رها رو با خودم ببرم. ترسیدم اتفاقی براش بیفته و چون هیچ کس نبود که رها رو برای چند ساعتی نگه داره طبق معمول نشستم توی خونه در بی خبری محض و فقط فکر کردم الان داره چه اتفاقی می افته ، داره چی میشه ، اگر دوباره به مردم حمله کنند ، اگر دوباره دستگیر کنند ، اگر تیراندازی کنند... ولی بعد از ظهر وقتی خبرها یکی یکی رسید حالم خوب شد. واقعا خوب شد. سر حال شده بودم. دلم می خواست پرواز کنم. با رها راه افتادیم توی خونه و برای خودمون کلی شعار دادیم. رفتیم بادکنک سبز از توی کمدش پیدا کردیم و بعد من بادش کردم. رها هم گرفت دستش و راه رفت توی خونه و گفت جانم پدای (فدای) ایران! من هم هی قربون صدقه اش رفتم و توی سر و سینه ام کوبیدم.
روز خوبی بود روز جمعه. بعد از مدت ها روز خوبی بود. هر چند حسرت رفتن و بین مردم بودن به دلم موند ولی با این حال روز خوبی بود.
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور ۱۳۸۸ ساعت 19:26 توسط الهه خسروی یگانه
|