مادرم سیگار می کشید. این را خیلی از آدم های دور و برش می دانستند. خیلی ها هم بودند که می دانستند و به روی خودشان نمی آوردند. مثل مادربزرگ های من یا همکارهایش. مادرم عین خیالش نبود. برایش فرقی نمی کرد کسی بداند یا نداند اما پدرم چرا. متنفر بود از این که بهش بگویند زنت سیگار می کشد. به خاطر همین سیگار کشیدن را برای مادرم در خیلی جاها قدغن کرده بود. البته جلوی خودش هم مادرم سیگار نمی کشید. حوصله گیر دادن های پدرم را نداشت. فقط وقتی تنها بودیم سیگار می کشید. توی ماشین یا خانه فرق نمی کرد. همیشه می گفت جانش به لبش رسیده تا من بزرگ شده ام و او توانسته جلوی من سیگار بکشد. و گرنه تا پیش از آن یا باید تا کمر از پنجره خم می شده بیرون تا دود سیگار نپیچد توی خانه و ریه های مرا خراب کند یا توی دستشویی و حمام باید سیگار می کشیده که آن هم همیشه باعث می شده صدای همسایه ها دربیاید. خلاصه مادرم برای سیگار کشیدن خیلی سختی دیده بود. بعضی وقت ها می گفت اگر به جای این ــ و اشاره می کرد به نخ سیگاری که توی دستش بود ــ سر هر چیز دیگری این جوری ایستاده بودم حتما الان یک پخی شده بودم.
مادرم هیچ پخی نبود. یک آدم خیلی خیلی خیلی معمولی. تنها خصوصیتی که او را از باقی زن های دور و برش متمایز می کرد همین سیگار بود. البته از نظر درونی با خیلی ها فرق داشت. انگار توی دنیای خودش مشغول عروسک بازی بود. کاری به کار هیچ کس نداشت و خوشحال می شد اگر دیگران هم همین کار را با او می کردند اما برعکس همه به کار مادرم کار داشتند. از مادر خودش بگیر تا پدرم و حتی من. بس که گیج می زد. هیچ وقت به رویم نمی آورد ولی انگار من همیشه یک بار اضافی توی زندگیش بودم. صلیبی که به دوش می کشید و دم بر نمی آورد. فکر کنم حتی این هم برایش علی السویه بود. فقط یک بار که از دست پدرم عصبانی شده بود به من گفت شما دو تا مثل دو تا وزنه به پاهای من چسبیدین و دارین منو با خودتون می کشونید اون ته! پدرم اگر بود حتما می گفت مثلا نیای این ته چه گهی می خوای بخوری؟ یا می گفت اتفاقا اونی که ما رو این ته نگه داشته خودتی اما من چیزی نگفتم. نه که دلم برایش سوخته باشد یا چی ... نه، فقط می دانستم که به هر حال او این جوری فکر می کند و کاریش هم نمی شود کرد. او به من یاد داد که برای خودم زندگی کنم. این اولین چیزی بود که یاد گرفتم. یک بار که سال دوم ابتدایی از علوم نمره بدی گرفته بودم و حسابی گرخیده بودم که اگر دور و بری ها بفهمند چه آبرویی ازم می رود بهم گفت: ببین پسر جون من تخم ندارم ، ولی تو که داری پس به تخمت که علوم شدی 11 ، باشه؟
حالا مادرم چند ماهی است که توی بیمارستان بستری است. سرطان ریه گرفته و روزهای آخر را می گذارند. خیلی کم می شود قبول کند کسی به عیادتش برود. فک و فامیل که عمرا. فقط من و پدرم آن هم بعضی وقت ها که حالش خوب باشد. در غیر این صورت می گوید پرده های اتاق را بکشند و هیچ کس را راه ندهند. یک بار وقتی پدرم به عیادتش رفته بود طبق معمول شروع کرده بود به گلایه کردن که آخه این سیگار سگ مصب چی داشت که تو به خاطرش خودت رو به این روز انداختی؟ مادرم هم لبخند زده بود و گفته بود مرد حسابی اگه تو فقط همین یه نکته رو می گرفتی و می فهمیدی که من دیگه غمی نداشتم.
از روزی که مادرم رفته بیمارستان من سیگاری شده ام. توی خانه درست همان جاهایی که او عادت داشت سیگار بکشد می ایستم و سیگار می کشم و سعی می کنم بفهمم او این جور وقت ها موقع سیگار کشیدن به چی فکر می کرده اما چیز زیادی دستگیرم نمی شود. فقط خیره می شوم به رد انگشت هایش روی فندک زیپوی عهد بوقش و کوسن هایی که جا به جا از آتش سیگارهای مادرم سوخته است...
مادرم هیچ پخی نبود. یک آدم خیلی خیلی خیلی معمولی. تنها خصوصیتی که او را از باقی زن های دور و برش متمایز می کرد همین سیگار بود. البته از نظر درونی با خیلی ها فرق داشت. انگار توی دنیای خودش مشغول عروسک بازی بود. کاری به کار هیچ کس نداشت و خوشحال می شد اگر دیگران هم همین کار را با او می کردند اما برعکس همه به کار مادرم کار داشتند. از مادر خودش بگیر تا پدرم و حتی من. بس که گیج می زد. هیچ وقت به رویم نمی آورد ولی انگار من همیشه یک بار اضافی توی زندگیش بودم. صلیبی که به دوش می کشید و دم بر نمی آورد. فکر کنم حتی این هم برایش علی السویه بود. فقط یک بار که از دست پدرم عصبانی شده بود به من گفت شما دو تا مثل دو تا وزنه به پاهای من چسبیدین و دارین منو با خودتون می کشونید اون ته! پدرم اگر بود حتما می گفت مثلا نیای این ته چه گهی می خوای بخوری؟ یا می گفت اتفاقا اونی که ما رو این ته نگه داشته خودتی اما من چیزی نگفتم. نه که دلم برایش سوخته باشد یا چی ... نه، فقط می دانستم که به هر حال او این جوری فکر می کند و کاریش هم نمی شود کرد. او به من یاد داد که برای خودم زندگی کنم. این اولین چیزی بود که یاد گرفتم. یک بار که سال دوم ابتدایی از علوم نمره بدی گرفته بودم و حسابی گرخیده بودم که اگر دور و بری ها بفهمند چه آبرویی ازم می رود بهم گفت: ببین پسر جون من تخم ندارم ، ولی تو که داری پس به تخمت که علوم شدی 11 ، باشه؟
حالا مادرم چند ماهی است که توی بیمارستان بستری است. سرطان ریه گرفته و روزهای آخر را می گذارند. خیلی کم می شود قبول کند کسی به عیادتش برود. فک و فامیل که عمرا. فقط من و پدرم آن هم بعضی وقت ها که حالش خوب باشد. در غیر این صورت می گوید پرده های اتاق را بکشند و هیچ کس را راه ندهند. یک بار وقتی پدرم به عیادتش رفته بود طبق معمول شروع کرده بود به گلایه کردن که آخه این سیگار سگ مصب چی داشت که تو به خاطرش خودت رو به این روز انداختی؟ مادرم هم لبخند زده بود و گفته بود مرد حسابی اگه تو فقط همین یه نکته رو می گرفتی و می فهمیدی که من دیگه غمی نداشتم.
از روزی که مادرم رفته بیمارستان من سیگاری شده ام. توی خانه درست همان جاهایی که او عادت داشت سیگار بکشد می ایستم و سیگار می کشم و سعی می کنم بفهمم او این جور وقت ها موقع سیگار کشیدن به چی فکر می کرده اما چیز زیادی دستگیرم نمی شود. فقط خیره می شوم به رد انگشت هایش روی فندک زیپوی عهد بوقش و کوسن هایی که جا به جا از آتش سیگارهای مادرم سوخته است...
+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر ۱۳۸۸ ساعت 13:7 توسط الهه خسروی یگانه
|