همه عمر عاشق تنهایی بودم ولی مثل احمق ها ، درست مثل کسی که به تعداد نفرات سپاه دشمن سرباز اضافه میکنه، به تعداد آدم های اطراف خودم افزودم.
حالا موندم میون این سپاه لعنتی و دستم هم به هیچ جا بند نیست. تنهایی بیرون گود ایستاده و داره به ریشم می خنده و من احساس می کنم دیگه هیچ وقت هیچ وقت رنگ آرامش را نخواهم دید.
دلم برای اون خونه دورازه دولت تنگ شده. برای غروب های خسته ای که با لب و لوچه آویزون از خبرگزاری می اومدم و می پیچیدم توی کوچه بن بست بدون اسمش و بعد یک دفعه ندا و مرضیه و لیلا و چنگیز رو می دیدم که با رنوی ضایع ندا سر و کله شون از ته خیابون پیدا میشه. با نیش های باز و یک کیک دو کیلویی که یعنی تولدم بود!
دلم برای خیلی چیزها تنگ شده ، برای خیلی چیزها هم تنگ نشده ، مثلا برای لحظه هایی که زل می زدم به اتوبان تهران ــ کرج و ...
+ نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 17:39 توسط الهه خسروی یگانه
|