می دانید
ما روزگار خوشی داشتیم آقا
دوستانی
و خاطره هایی.
ما دلخوش بودیم آقا
به همان دیدارهای گاه و بیگاه
به صف های طولانی تئاتر شهر
و به سگ هایی که عرق می شدند
حالا ولی حال مان خوش نیست
دوستان مان بی خداحافظی غیب می شوند
تا چهره شان مدام در برابر چشمان مان رژه برود
و توی کابوس های مان هی همدیگر را ببوسیم
ــ یعنی که این جدایی ابدیتی است ابدتر از خدا حتی ــ
حالا دیگر دلمان برای نارفیق هایمان هم تنگ می شود
چه برسد به رفیق هایمان
که روزگار خوشی داشتیم آقا
با بوی تن شان
در غروب های هزار تحریریه روزنامه های صبح ، عصر ، غروب...
ما روزگار خوشی داشتیم آقا
دوستانی
و خاطره هایی.
ما دلخوش بودیم آقا
به همان دیدارهای گاه و بیگاه
به صف های طولانی تئاتر شهر
و به سگ هایی که عرق می شدند
حالا ولی حال مان خوش نیست
دوستان مان بی خداحافظی غیب می شوند
تا چهره شان مدام در برابر چشمان مان رژه برود
و توی کابوس های مان هی همدیگر را ببوسیم
ــ یعنی که این جدایی ابدیتی است ابدتر از خدا حتی ــ
حالا دیگر دلمان برای نارفیق هایمان هم تنگ می شود
چه برسد به رفیق هایمان
که روزگار خوشی داشتیم آقا
با بوی تن شان
در غروب های هزار تحریریه روزنامه های صبح ، عصر ، غروب...
+ نوشته شده در شنبه دوم آبان ۱۳۸۸ ساعت 11:22 توسط الهه خسروی یگانه
|