خب ، بالاخره دیروز چشم ما به جمال مهندس موسوی روشن شد. مردی محجوب و سر به زیر و احتمالا کم حرف. خیلی کم حرف! خیلی بهش گفتیم روزنامه رو نگه دار چون ما پای همه چیزش ایستادیم اما قبول نکرد. یک جورهایی فحوای کلامش این بود که بعضی وقت ها آدم مجبوره چیزی رو بده تا چیزهای بزرگتری به دست بیاره. در واقع برداشت من این بود وگرنه متن حرف هاش حتما توی سایت کلمه یا جاهای دیگه اومده. دیروز واقعا از هم خداحافظی کردیم. در طول این چهار ماه بعد از انتخابات بارها مجبور شدیم از کلمه دل بکنیم و به خودمون بگیم اینم تموم شد ولی باز خبرمون می کردند و ما می رفتیم. توی این یک ماه هم اگرچه هیچ کاری نمی کردیم ولی همون رفتن و اونجا نشستن خیلی خوب بود. اما دیگه تموم شد. همه چیز تموم شد. موسوی کلمه رو بی خیال شد ولی خاطره کلمه رو نه. من هم کلمه رو از یاد نمی برم. یکی از بهترین خاطرات کاری و مطبوعاتی ام شد. دیشب وقتی داشتم توی خیابون کریم خان وقتی داشتم از لابلای ماشین ها رد می شدم و می دویدم یادم افتاد که این آخرین غروبی بود که از ساختمون کلمه زدم بیرون. بعد یاد این شعر صالحی افتادم:
نان ا ز سفره و کلمه از کتاب
شکوفه از انار و تبسم از لبان مان گرفته اید
با رویاهامان چه می کنید؟
شعر زیر هم به خاطر همین اتفاق بود. دیدن موسوی و خداحافظی با کلمه.
 
ما رويايي داريم
رويايي كه بوي دريا مي دهد
و فرداهايي
كه قرن ها است
وعده آمدنش را
شب ها
در گوش هم زمزمه كرديم
ما رويايي داريم
كه جان مي گيرد
در ناتواني هر لحظه مان
و سبزي اش
درست
به سبزي همان سروي است
كه حافظ عاشقش بود
ما رويايي داريم
كه قرار نيست ديگر با آن به خواب رويم
رويايي داريم
و نه خدايي...