در رثای روزمرگی
من البته هنوز به این مرحله نرسیدهام. هنوز مشتری پر و پا قرص سبزی خرد کنیها هستم اما با این حال دیگر با آن زنها فاصله چندانی ندارم. از این عدم فاصله نه تنها ناراحت نیستم، گاهی اوقات ته دلم یک جور خوشحالی هم حس میکنم. یک جور قند توی دل آب شدن. بعد از این همه ماه بیکاری انگار تازه با خانهام به نوعی مسالمت رسیدهایم. انگار یاد گرفتهایم زبان هم را بفهمیم. تا پیش از این در تمام این ده سال من فقط غریبهای بودم که برای خوابیدن به خانه میآمد. غریبهای که مجبور بود گاهی اوقات دستی هم به سر و گوش خانه بکشد. تنها جایی که با من احساس غریبی نمیکرد گاز آشپزخانه بود. اما حالا یک چیزهایی عوض شده است.
حالا رفته رفته دارم میفهمم چی را کجا بگذارم تا قیافه اتاق کج و معوج نشود. که با چه زبانی با مبلها و کتابخانهها حرف بزنم که شیرفهم شوند. هر چند همچنان از پوچی کار خانه صدایم درمیآید. درست مثل آب توی هاون کوبیدن است. شب ظرفها را میشوری، دوباره تا ظهر فردا همان آش و کاسه. امروز جارو میکشی دوباره فردا انگار که نه انگار. این نیاز خانه به مدام تازه شدن و نو شدن چیزی است که هیچ وقت نتوانستهام خودم را با آن هماهنگ کنم. سرعتش با سرعتم جور نیست. با این حال فکر میکنم به پیشرفتهای ناچیزی دست پیدا کردهام.
حالا در خیال، به جای کار کردن توی فلان روزنامه و مصاحبه با فلان آدم، آرزوی خانه کوچکی را در سر میپروانم با رونمای آجر بهمنی. با یک حیاط نقلی و یک بید مجنون، یک درخت گردو، چند سرو تبریزی، و یک درخت ارغوان. دستم اگر رسید شاید چند تا چنار هم تویش بکارم. عاقبت به خیری برایم حالا توی این رویا معنی میشود.
حالا میفهمم که مادرم، خالهها و عمهها و خیلی از زنانی که این همه سال دور و برم بودهاند و من نادیدهشان گرفتهام کار بزرگی کردهاند. جنگیدن با روزمرگی حالا به نظرم کار بزرگی است.
من اما سر جنگ ندارم. نه با روزمرگی نه با جریان زندگیم. حالا دیگر در آستانه سی و سه سالگی فهمیدهام که عافیت در همین لذت بردن از روزمرگی است. خوشبختی همان لحظهای است که غذا توی سفره میگذارم و به قیافههای گرسنه این دو نفر نگاه میکنم که چطور تند و تند غذا میخورند. به بیدار کردن دخترک از خواب و بو کشیدن تنش که هنوز بوی نوزادی و بوی خواب میدهد. به شال و کلاه کردن و بیرون رفتن. در حد یک پیادهروی ساده در حالیکه از هر دری سخنی میرود و پس زمینهاش مدام صدای دخترک میآید که آسمان را به ریسمان میبافد.
این همه سال دنبال خوشبختی دویدم. خوشبختی برایم در چیزهای دست نایافتنی بود که به دستشان آوردم. اما هیچ کدامشان کمکم نکرد. حالا ترجیح میدهم بنشینم توی خانهام و از همین چیزهای تازه و کوچک لذت ببرم. از ترشی فلفلی که در کمال تعجب درست کردهام یا نازخاتونی که مزهاش بینظیر شده. حتی دارم به مربای توت فرنگی هم فکر میکنم و خب... چرا که نه؟
خوشحالم که از آدمها بریدم. آدمهای بیرون. آدمهایی که هیچ کدام واقعیت بیرونی ندارند. حالا خانه برای حریمی است که حرمتش را دیگر هرگز نخواهم شکست.