با این حال من فکر میکنم جهل ما نسبت به مریضیها و خطراتی که سلامتیمان را تهدید میکند مهمترین دلیل برای سالم بودنمان است. دوستهایی داریم که دکترند. هم زن و هم شوهر. این دو نفر برای هر چیزی نگران میشوند. برای باز ماندن لای پلک بچه موقع خواب، برای دردگرفتن کمر به صورت موضعی، برای آبریزش بینی از ترس کمبود آب در بدن و ... خلاصه همین مریضیهای هر روزه و دردهای گاه و بیگاه که میروند و میآیند برای آنها هشدارهایی هستند از اتفاقهای وحشتناکی که قرار است بیفتد. راستش این آگاهی برای آدم خیلی گران تمام میشود. با خودم فکر میکنم اگر من هم پزشک میشدم احتمالا عمرم به چهل نمیرسد چون نمیتوانستم با این حجم اطلاعات و آگاهی نسبت به بدنم، فکر کنم واقعا آدم سالمی هستم. شاید هم خودم را با واقعیت تطبیق میدادم اما همچنان درد این آگاهی عذابم میداد.
حالا میبینم خیلی از ما نسبت به دیگران همچین وضعیتی داریم. وقتی عصبانی میشوم که چرا مردم فلان چیز را نمیفهمند یا به آن اهمیت نمیدهند یا آن را از یاد بردهاند، باید همین نکته را به خودم یادآور شوم انگار. این که شاید میزان آگاهی و حساسیت در آنها به اندازه منی که برایم فلان موضوع مهم است نیست. با این منطق توانستهام به خودم کمک کنم که از کسی طلبکار نباشم. حداقل این که دیگر این چیزها روی اعصابم رژه نروند. من فکر میکنم اگر پیامبری در دوران جدید ظهور میکرد بزرگترین رسالتش این بود که آدمها را راضی میکرد واقعیت وجودی دیگران را همان طور که هستند بپذیرند. فکر تغییر دادن آدمهای دیگر را از سر بیرون کنند و بدون آن که مجبور باشند خودشان را با آنها وفق دهند، راه و روش رفتار کردن و زندگی کردن با آدمهای دیگر را پیدا کنند.
شاید به خاطر همین باشد که من برخلاف خیلی از آدمها حالا دیگر از حضور فلان آدم سطحی توی دایره خودم وحشت نمیکنم چون معلوم نیست که خودم از نظر او چه باشم. اما او دارد با من همان جوری که هستم کنار میآید، چرا من نباید با آن کنار بیایم؟ اگر از نظر من قربان صدقه رفتن کوروش کبیر و آه و افسوس کردن برای شکوه از دست رفته مملکت کار عبث بیهودهای است من هم برای آن آدمی که چنین تفکراتی دارم آدم بیخودی هستم. آدمی خائن به وطن لابد که ریشههای خود را از دست داده است.
البته یک بار هم باید مفصل درباره وطنپرستی بنویسم. وطنپرستی به معنای قدیمی و کلاسیکش و چیزی که امروز در همه ما وجود دارد یا ندارد. اما این بحث دیگری است.
خلاصه این که فکر میکنم اگر قرار است کمی، فقط کمی به فکر بهبود شرایطمان در این مملکت باشیم، باید حساسیتها و تفکرات و همه چیزهای دیگرمان را با دیگران به اشتراک بگذاریم. نه به زور، لااقل به عنوان پیشنهاد. این کار هم با ژستهای بر ما مگوزید و ای وای این آدم در دایره روابط من چه کار میکند و پیف پیف بو میدین، راست و ریس نمیشود.