توی یک آپارتمان یکی دو تا دوربین کار گذاشته بودند و همراه با سه عروسک زشت و به شدت مساله دار برنامه ساخته بودند. خجالتآور بود. گربهها میخواستند به عنوان مجری توسط پورنگ استخدام شوند. مثلا داشت از آنها آزمون میگرفت. تمام مدت در حال مسخره کردن گربهها بود و بعد با همان قیافه مضحک و لحن مضحکتر به بچهها میگفت که نباید کسی یا چیزی را مسخره کنند. اما فاجعه این نبود. فاجعه وقتی بود که جناب مستطاب فرزاد حسنی هم وارد ماجرا شد. یکی از گربهها به شیوه «اوا خواهر» حرف میزد. متاسفم که این اصطلاح را به کار میبرم ولی متاسفانه سالها است که برای همجنسگراها همین شیوه حرف زدن را از رسانههای عمومی معرفی میکنند که البته از خود جامعه آب میخورد. شیوهای بسیار توهینآمیز و زشت. ریشهاش هم به قبل از انقلاب و این حرفها بر میگردد. از برنامههای دلقکی به اسم سد کریم که به این بحث جکهای اقلیتی و جنسیتی بیشتر از هر کس دیگر شاید دامن زد. بگذریم.
توی این برنامه ارجاعات و شوخیهای جنسی به شدت زیاد بود. چیزی که در وهله اول ممکن است بچهها نفهمند ولی مطمئنا روی ذهنشان تاثیر میگذارد. جناب مستطاب حسنی مدام آن گربه را مسخره میکرد و با لحنی زشت با گربه حرف میزد. کار به جایی رسید که آن یکی گربه که طبق معمول مثل لاتها صحبت میکرد به حسنی میگفت نگاهت پاک باشه وقتی داری با داداشم حرف میزنی! (نقل به مضمون) آن یکی گربه هم به شیوه خوانندههای رپ حرف میزد. اما نه خوانندههایی مثل هیچکس یا یاس، مثل ساسی مانکن و ...
هدف برنامه مثلا این بود که بگوید موسیقی زیرزمینی یا موسیقی بندتنبانیی چیز زشت و بدی است و برای نمونه آوردن از موسیقی خوب کودک خود آقای پورنگ اردک تک تک، تک تک اردک و خزعبلاتی از این دست میخواند. خب جای تعجب هم ندارد. وقتی از هنگامه یاشار و ثمین باغچهبان برسیم به در قندون لب خندون، باید هم منتظر چنین چیزهایی باشیم.
خلاصه که گفتم مثل سگ پشیمان شدم و کلی با رها درباره برنامه حرف زدیم. به خیال خودم داشتم سم زدایی میکردم. اما توی برنامههای ایرج طهماسب خدا را شکر از این خبرها نیست. اتفاقا ماجرا این است که بچهها همان جوری که هستند رفتار میکنند و بزرگتر (آقای مجری) را مجبور میکنند که آنها را همانگونه که هستند بپذیرد.
خوب است که کاراکتر کودک و کلا کاراکتر عروسک، توی برنامه به بزرگتر (نیروی مسلط) باج نمیدهد. خوب است که خبری از بچههای سر به راه و حرف گوش کن نیست که ناخودآگاه پنهانکاری را به بچهها میآموزند و تماشایشان هیچ فایدهای جز یاد دادن دو رویی به بچهها ندارد.
چند وقت پیش برادرم میگفت کودکیمان چه وحشتناک بود. فقط برنامه کودک! بحث سر این بود که ما چطور ساعتها پای نوار صوتی «خروس زری پیرهن پری» مینشستیم یا «علیمردان خان» و «خرگوشها و ستارهها» را گوش میکردیم هر چند در مورد آنها هم الان من اما و اگر زیاد دارم ولی بچههای امروز اصلا برایشان قابل تصور نیست که بنشینند و فقط به صدا گوش دهند بیآنکه تصویری در کار باشد. من گفتم درست است که بچههای ساده بی امکاناتی بودیم، ولی همان معدود برنامههایی که برای ما درست میشد لااقل از طرف آدمهای کار درستی ساخته میشد. پشت همین خروس زری مثلا نگاه کنید چه اسمهایی خوابیده: بابک بیات و احمد شاملو. یا خرگوش ها و ستارهها، شاپور جورکش. دیگر از مدرسه موشها و خونه مادربزرگه و ... حرفی نمیزنم.
این است که بعضی وقتها فکر میکنم بچههای الان به نسبت فقیرترند. اگر خود پدر و مادر به فکر نباشند و برای بچه خوراک فکری درست تهیه نکنند، مغز بچهها با چیزهای وحشتناکی پر خواهد شد. چیزهایی که چون از منبع رسمی پخش میشوند و بسیار فراگیرند خطرشان را انگار کسی درک نمیکند.
دلم میخواهد عکس «جیگر» را بزنم روی در یخچال. اگر برچسب ببعی و فامیل دور و همساده را هم همین جوری پیدا کنم دیگر نور علی نور میشود. اما گمان نکنم رها رضایت بدهد. این شخصیتها ستارههای دنیای او هستند و او خیال شریک شدن ستارههایش را با من ندارد.