فکرش را بکن یک روز از خواب بیدار شوی و ببینی یک چیزی عوض شده. چیزی که هر چقدر فکر می‌کنی نمی‌توانی بفهمی چیست. بعد از خانه بیرون بزنی و ببینی اوه، باران گرفت. از بالای شهر راه بیفتی و بروی پایین. پایین و پایین تر و همین جور باران ببارد. بعد وارد فضای مسقف شوی. هر جایی، فرقی نمی کند. بروی دنبال کارت و مشغول انجام دادن کارت باشی که یک دفعه چشمت بیفتد به بیرون و از پشت پنجره ببینی که باران بند آمده است و هوا آفتابی است. دوباره برگردی سر کارت و وقتی کارت تمام شود راه بیفتی که بروی خانه. اما همچین که پایت را توی پیاده رو گذاشتی ببینی دوباره باران گرفت. و این قصه هر روز تکرار شود جوری که ایمان بیاوری این باران باریدن یک ربطی به تو دارد. 

مردم شهر هم روزهای اول مثلا خوشحال باشند و مجری‌های تلویزیون هی توی برنامه‌هایشان لبخند بزنند و بگویند باران رحمت الهی فلان شده و الی الخ. و هیچ کس نداند ماجرا از کجا آب می‌خورد. 

بعد کم کم وقتی تو برای چند نفر این تصور را تعریف می‌کنی و آن‌ها از تو می‌پرسند که مواد چی می‌زنی؟ یا تصور تو را توهم محض می‌دانند و حسابی مسخره‌ات می‌کنند، مجبور شوی برای ثابت کردن این موضوع به آن‌ها بگویی چند روز از خانه بیرون نمی‌ایی و بعد در فلان روز هفته سر فلان ساعت از خانه خارج می‌شوی. آ‌ن‌ها هم با خنده قبول کنند و بعد ببینند که درست در همان روز سر همان ساعت، بعد از چند روز آفتابی یکهو باران گرفته است.

خلاصه ماجرا دهن به دهن بچرخد و تو تبدیل شوی به چهره خبری روز دنیا. مردم به در خانه‌ات هجوم بیاورند. چه بسا بهت دخیل هم ببندند یا چیزی نذرت کنند. اما بعد، یواش یواش تو از یک قدیس برای‌شان تبدیل می‌شوی به یک معضل. چون هر وقت که بیرون می‌روی باران می‌گیرد و خیابان‌ها ترافیک می‌شود و اگر تو تصمیم داشته باشی مثلا برای پیاده‌روی از تجریش تا پارک وی را پیاده‌روی کنی تمام آبراه‌ها پر می‌شود و خطر سیل گرفتگی معابر شهر و حتی تونل‌های مترو را تهدید می‌کند و ... 

کار به جایی می‌رسد که رفتگرها بین خودشان برای سرت جایزه تعیین می‌کنند و شهردار با دیدن اسم و چهره‌ات در روزنامه‌ها یا تلویزیون کهیر می‌زند و مردم شروع می‌کنند به داد و هوار کردن و کسانی پیدا می‌شوند که می‌گویند تو نفرین شده هستی و ...

این وسط چه می‌کنی؟ تصمیم می‌گیری از شهر بیرون بروی. تصمیم می‌گیری سفری به جنوب بکنی یا حداقل سری به زمین‌های زراعی بزنی. همین کار را هم می‌کنی. دوباره تو فرشته رحمت شده‌ای. کشاورزها جلوی پایت گوسفند زمین می‌زنند و وارد هر روستا و شهر کوچک خشکی که می‌شوی مردم به سمت ماشینت هجوم می‌آورند و مجبور می‌شوی چند تا هیکل را به عنوان بادیگارد استخدام کنی که البته هیچ کدام طاقت نمی‌آورند و مدام از زیر باران بودن روانی می‌شوند و ...

اما باز تو عاقبت به خیر نیستی. چون بالاخره صدای کشاورزها در می‌آید. تو نمی‌توانی در آن واحد در چند شهر یا روستا باشی و به هر جا که می‌رسی عده‌ای را از جای دیگری می‌بینی که در اعتراض به بی توجهی تو راهت را سد کرده‌اند و بین مردم شهرها و روستاها بر سر این که تو اول به کدامشان سر بزنی جنگ و دعوا سر می‌گیرد و بعد این اعتراض‌ها گسترده‌تر می‌شود و دولت مرکزی احساس خطر می‌کند و ...

حالا تو تبعید شده‌ای درست به وسط کویر لوت. آنجا برایت یک خانه ساخته‌اند و تو می‌توانی هر چقدر که دلت می‌خواهد پیاده‌روی کنی چون باران باریدن وسط کویر لوت هیچ فایده‌ای ندارد. 

 حال این آدم را نصفه شبی خیلی خوب درک می‌کنم.